X
تبلیغات
نائب59

نائب59

سلام

از روزی که شنیده ام دربین ما هستی به همه سلام میکنم.

«السلامُ علیک یا صاحب الزمان»

+  ...  شنبه 14 آبان1390  0:59  ...  نائب 

سرباز کوچک امام زمان،مدافع روحانیت


+ با اینکه گفته بودم وبلاگ نائب تا کنکور تعطیله ولی دلم نیومد این اتفاق رو اینجا ننویسم.

+ دیروز بعد از نماز با یکی از دوستام جلوی در مصلا ایستاده بودیم که پسرنوجوانی رو دیدیم که داشت گریه میکرد و به آقایی یه چیزی رو توضیح میداد که لابه لای حرفاش یه چیزایی درباره یه روحانی و یه پیرزن به گوشمون خورد و اون آقا هم داشت دلداریش میداد. ماهم حس خبرنگاریمون گل کرد و رفتیم سراغش! وقتی جریان رو ازش پرسیدم همونطور که داشت اشکاشو پاک میکرد خیلی مودبانه جریان رو تعریف کرد و گفت که خانوم مسنی رو دیده که به یه روحانی داشته فحش میداده، حتی چندباری کتکش هم زد و افتاده بود دنبالش و همش بهش فحش میداد. این آقا پسر هم رفته سراغ همون خانومه تا نذاره اینجوری به یه روحانی بی ادبی کنه.اشکاش هم از شدت ناراحتی بود!!
راستش برای من خیلی جالب بود که پسرنوجوانی اینجوری به روحانیت تعصب داشته باشه.
اینروزها امر به معروف و نهی از منکر کردن دل شیر میخواد و این پسرنوجوان نشون داد دلش شیرتر از خیلی هاس. خیلی هایی که فکر میکنن دیگه پیرشدن و دیگر جلوه خوبی ندارد امر به معروف و نهی از منکر کنند!!

+ مومن منتظر است، گرچه خود نمیداند منتظر چه؟!
دیگران انتظار چیزهای مشخصی را میکشند:
آخر ماه ، تعطیلات ، پاداش ، روز تولد ، سالگرد ازدواج ، ارتقاء شغل و ...
 رسیدن اتوبوس!

+ این معز الاولیاء و مذل الاعداء؟!

+  ...  شنبه 21 آبان1390  9:59  ...  نائب  | 

شهدا زنده اند ...

 

حتما دانلود کنید !

 

+ و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاءُ عند ربهم یرزقون

(169 آل عمران)

و گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده اند، مردگانی هستند، بلكه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند.

+ این فایل رو دوستم الناز امروز برام فرستاده ازش خیلی خیلی ممنونم. اگه باز بعضیا نتونستن دانلود کنن اطلاع بدن براشون ایمیل میکنم.

 

+ برای مومن چرای زندگی مهم تر از چگونه ی آن است.
برای دیگران چگونه ی زندگی مهمتر از چرای آن!

 

+ این وبلاگ هم با اجازتون دیگه بروز نمیشه تا بعد کنکور! بعد ان شاءالله در خدمتتون هستم.اگر هم دلتون برای نظرات پرارزش من تنگ شد این اجازه بهتون داده میشه به اسم من برای خودتون کامنت بذارید:)

+ التماس دعا

+  ...  چهارشنبه 18 آبان1390  20:59  ...  نائب  | 

یک بام و دو هوا ...

روز عرفه هم مثل سایر روزها به تندی آمد و رفت ... مثل خیلی از روزهای بزرگ دیگر، مثل 22 بهمن مثل ایام اعتکاف مثل شبهای قدر مثل ۱۳ آبان ...
و مثل همیشه در چنین روزهایی اهالی صدا و سیما مثل مردم به تکاپو میفتند البته برای به تصویر کشیدن صحنه هایی پر افتخار از راهپیمایی ها و تلاش مردم برای شرکت در مراسم و اشکها و لبخندهای مردم.
گاه میینیم پیرزنی را که روی ویلچیر برای راهپیمایی آمده و گاه نشان میدهند کودکی چند روزه را که در آغوش مادرش در هوای سرد،زیر برف و باران بین خیل عظیم جمعیت لبخندی شیرین به دوربین خبرنگار هدیه میکند!
و گاه ... تصاویری از دخترانی نشان میدهند با تیپهای غربی با صورتهای آرایش شده با شالهایی بر سر که دلیل سرکردنش تنها فرار از حرفهای نهی از منکری برخی مامورین است. و پسرانی با موهای رنگ کرده و لباسهایی با مارکهای (؟؟؟) با مدالهایی به گردن که نماد متالیکا و چی چی لیکا هستند! که اکثر مصاحبه شنوندگان هم جز همین دسته هستند. در مراسم های دعا و روضه هم اگر چنین تیپی بود حتما جز سوژه هایی است که خیلی پررنگ هم نشانش میدهند(بدون اینکه شطرنجی اش کنند)

صحبت من فعلا طرز لباس پوشیدن و نوع تیپ چنین افرادی نیست. صحبت من یک بام و دو هوا بودن موضوع حجاب در کشور ایران است!

تا همین چند روز پیش رئیس نیروی انتظامی میگفت با بدحجابان(بی حجابان) برخورد میشود و حد و حدود برای لباسها تعیین میکردند؟! حتی با چنین پوششهایی برخورد هم میشد گاهی! و وقتی دوربینی میخواست از این اشخاص فیلم یا عکس بگیرد صورتش را شطرنجی میکردند!
مگر این بدحجابی با آن بدحجابی فرقی دارد که در آنجا با افتخار نشانش میدهند و در اینجا شطرنجی اش میکنند؟!

مسئله رعایت حجاب اسلامی، فعلا نه تنها برای صدا و سیما که هنوز برای نیروی انتظامی هم جا نیفتاده! هنوز خودشان هم نمیدانند بلاخره این حجاب خوب است یا بد؟باید بی حجاب را با افتخار نشان دهند یا شطرنجی اش کنند؟! مشکل بی حجابی در کشور ایران،فعلا یک بام و دو هوایی بودن این مسئله است!


+ مومنان، تسلیم هستند، پیش از آنکه حکمت یک دستور را بدانند!
دیگران به شرطی اطاعت میکنند که قانع شده باشند!

+  ...  دوشنبه 16 آبان1390  19:59  ...  نائب  | 

خدا حلالم کن ... خدا شهیدم کن ...

از  اینجا دانلود کنید 

 
 
دانلود مداحی "رمضانی-خدایی خدا غریبه" ...(حتما دانلود کنید)
("اینجا" را که کلیک کردید مدیا پلیر باز میشه بعد از save as ، fileرو بزنید و دانلود کنید. اگر هم قسمت منو رو تو مدیا باز نکرد ctrl+m رو بزنید منوی مدیا رو هم میاره.) 
خدایی خدا غریبه خدایی خدا غریبه ...
غریبه... که دوسش داریم واسه حاجت
غریبه... میپرستیمش برا جنت
غریبه... که به تنهایی کرده عادت
تو راه پاکی زدیم به خاکی
چه عاشقی چه مجنونی چه سینه چاکی؟! 
جای حرم کیش ، جای پرچم دیش
...
...
نکشیدیم خجالت از چادر خاکیدیگه شیطان شد "ایاک نعبد"
ببین خدا رو ول کردیم میگردیم با کی؟!!
...
...
خدا حلالم کن ...خدا حلالم کن
خدا نفهمیدیم! ... خدا نفهمیدیم!
+ این مداحی رو یکی دوستام برام امروز فرستاد. تو عمرم مداحی به این زیبایی نشنیده بودم.فقط یه چیزی اگه دانلودش کردید فقط بهش گوش نکنید سعی کنید به حرفایی که میزنه کمی هم فکر کنید.!! 
+ التماس دعا
 
+  ...  پنجشنبه 12 آبان1390  20:59  ...  نائب  | 

نائب

دور اول : راستی راستی، دنیا خیلی تماشایی است.خوب که نگاه کنی، میبینی در این باغ بزرگ،هرکس توی قفسی زندگی میکند! آزاده ها بسیار اندکند. البته قفسها نیز متفاوتند:کوچک و بزرگ دارند، رنگی و غیر رنگی دارند، شکل های گوناگون ...

بعضی خودشان برای خودشان قفس میسازند، بعضی ها یه دیگران سفارش میدهند برایشان قفس بسازند، بعضی ها قفس های خودشان را رنگ آمیزی هم میکنند، بعضی ها هم توی قفسهایشان به تفریح میروند! ...

بعضی از قفسها علمی هستند ، بعضی فلسفی، بعضی های دیگر عرفانی و ...

القصه.ما هنوز نگاه کردن به خورشید را بلد نیستیم ! ما هنوز تا رسیدن به قله دیدار خداوند، فرسنگها فاصله داریم. ما هنوز نفس کشیدن در آستان قدس را تجربه نکرده ایم. ما هنوز ...

و زیارت خانه خدا فرصتی است برای این گونه کارها. فرصتی است برای اینکه خود را از اسارت قفس ها نجات دهیم. فرصتی است تا در "ترم" حساس زندگی "مشروط" نشویم، بعدها متوجه شدم مشروط شدن تا سه مرتبه مانعی ندارد، بار چهارم نیز کمیته موارد خاص به نام توبه هست، واقعا خدا برای همه ما فکر کرده است، اما مهم این است که بفهمی مشروط شده ای نه اینکه نق بزنی نمره ام را نداده اند. و این "سفرنامه" آغازی است برای ورود به این بزرگراه.

دور دوم :

زهرا جان! اینجا شهر مادرمان است؛ شهر حوا؛ فرودگاه جده. هنوز نفهمیده ام چطور شده است! چرا وقتی مادرت من را عوض مادرم در آغوش گرفت، دندانهایش کلید شد و تنش یخ کرد و عرق سرد به پیشانی اش نشست و از دست های من سر خورد و افتاد وسط فرودگاه مهرآباد تهران؟ پدرت هوار کشید:"یاقمر بنی هاشم" و تو گفتی:" یا زهرا " و من جیغ زدم. جمعیت حلقه زد دور مادرت که یکباره برخاستی و هلم دادی که:"برو!".

کجا میرفتم بی تو؟ خودم هزار ویک بدبختی داشتم.نداشتم؟ حداقل حال این عربها و این روضه خوانی ها را نداشتم. درد و ورم خودم بس بود.هرچند دکترها گفته اند مهم نیست و زود خوب میشود. ولی هرچه باشد پدرم است و سرطان است و شیمی درمانی و آمریکا. کاش میگذاشتی در تهران به تنهایی ام و گاهی زنگ زنگ بزنم از مادرم احوال پدرم را بپرسم. موسیقی های نرم گوش کنم یا بروم کافی شاپ و یک قهوه تلخ تنهایی بنوشم و منتظرت باشم که برگردی از زیارتت.

کتابهایم را میخواندم وکوندرا، مارکز،بوبن،کارور و یا آن کتاب مضحک "اوئه".

اشکهای صورتمان روی گونه هامان به هم رسید و آهسته در گوش من میگفتی :"تو برو نایب الزیاره ی من باش" بعد محکم فشارم دادی به خودت و گفتی:"برای ماردم هم دعا کن" و گریه امات را برید.

زهرا جان!

من را چه به زیارت؟ من کی تا به حال به زیارت رفته بودم که این دومیش باشد ؟ اعلامیه ی ثبت نام را که در دانشکده دیدی گفتی:"می آیی برویم" یادت هست چه جوابی دادم؟گفتم:" من؟ من و عمره؟دست بردار زهرا جان!" و تو گفتی که تنها دوست نداری که بروی و گفتی تنها حال نمی دهد و با هم رفتیم ثبت نام کردیم و در قرعه کشی اسممان درآمد و پریدی بغلم کردی و ماچم کردی و گریه کردی که می رویم با هم عمره.

برای تو عمره بود و برای من همسفری با تو بود و گشت و گذار در عربستان. اما بی تو چه؟ برای من چه حالی دارد تک و تنها وسط این این همه دانشجوی دختر که لابد میخواهند مدام نماز بخوانند و روضه بخوانند و روزه بگیرند و حوصله ام سر ببرند.

زهرا جان! من وسط اینها خیلی غریبه ام. حتی بلد نیستم چادری را که مادرت برایم دوخته، چطور روی سرم نگاه دارم. همان چادری که از کیفت درآوردی و روی سرم انداختی و زبانم بند آمده بود و نگاهم کردی و بعد زل زدی به دکتر فرودگاه که مادرت را معاینه می کرد و چمدانم را دادی دستم و چادر ولو شد کف فرودگاه و گفتی التماس دعا. من هم چادر خاکی را کشیدم روی سرم، دوباره هلم دادی که برو و از گیت رد شدم.

زهرا جان! منتظر بودم اتفاقی بیفتد. چند شبی هست که پشت سرهم خوابهای آشفته میبینم. خواب زنی که نمیبینمش که از بس روشن است، تاریک است و در حجاب است و نمیشود دیدش. و چادری که خاکی است.شاید تعبیرش چادر مادرت باشد و شاید تعبیرش چادر خودم باشد یا چادر دیگری.نمیدانم.

خوابهایی میبینم که به عمرم ندیده بودم.آنقدر عجیب که نمیشود تعریفش کرد. یکبار خواب دیدم که آسمان آنقدر میدرخشد که نمیتوانم سرم را بلند کنم و به زمین افتاده بودم و پیشانیم بر زمین بود و با خودم میگفتم امشب که شب است چه نوری دارد آسمان، از روز روشن تر و سقف آسمان بالا و بالاتر میرفت و من از فراز سقف خودم را میدیدم که کوچک و کوچکتر میشدم و شب آسمان با ستاره هایش میماند به چادر خاکی که بر روز است و آن چادر از فرط روشنی و نور بود که تیره مینمود.

یا شبی دیگر خواب دیدم که آسمان را ستونهایی وصل میدادند به زمین و من چسبیده بودم به ستونی از مهابت آسمان و هیچ کس دیگر انگار ستونها را نمیدید و آسمان گاه رعد میزد و گاه برق میزد و هیچ کس دیگر انگار آسمان را نمیدید و دلم میریخت از مهابت آسمان و دلم خوش بود به آن ستون که تکیه کرده بودم و باران بارید. از ابری که مثل چادری خاکی بود.

زهرا جان!

اینجا هوا خیلی شرجی است.خیلی خیلی شرجی.هوا دم دارد. انگار توی سونا بخار نشسته باشی. نخلها را به ردیف در فرودگاه کاشته اند و فکر نکنم خرمایی از اینها کسی بخورد. فرودگاه پر از چترهای سایبانی است و ما نشسته ایم معطل که گذرنامه هامان را کنترل کنند و بچه ها جلوی توالته صف کشیده اند. فکر کنم اظطراب دارند. سیاه پوستهای عربی که کارمند های فرودگاهند و ژستهایی میگیرند با عینک دودی هاشان که انگار فیلم امریکایی زیاد دیده اند.روحانی کاروان میگوید قبر مادر همه ایجاست:قبر حوا. نزدیک دریای سرخ.وما نه دریا را خواهیم دید، نه قبر مادرمان را. دوست داشتم میرفتم لب دریا و تنها مینشستم.اینجا نمیدانم چه کنم با تنهائی هایم. تو که نیستی. اینها هم نبودنشان شاید بهتر باشد.هیچکدامشان را نمیشناسم. هنوز هیچی نشده چندتایی شان قرآن میخوانند. چند تایی شان دعا، یک سری هم ورد و ذکر و تسبیح دستشان. برایت از اینجا یک تسبیح فیروزه میخرم سوغات.خوشت می آید؟ حتما میآید! تو که عشقت بوده و تسبیح فیروزه و عقیق و شامقصود و سجاده ترمه و یک مهر گرد و بزرگ وسط آن ترمه؛ و آن چادر سفید که همیشه گوشه کیفت بود با مهر و سجاده ات.به چند ساعت هم نشده که ندیده امت اما چقدر دلم برایت تنگ شده. کاش بودی و بساط نمازت را پهن میکردی و من باز دیوانه ات میشدم و مبهوت و وقتی نمازت تمام میشد میگفتم مقل فرشته ها شده ای و تو لوس میشدی و لبخند می زدی و باز همان شعر همیشگی ات را تکرار میکردی:" من که ملول گشتمی از فس فرشتگان/قال و مقال عالمی می کشم از برای تو".

بعضی از این همسفرها دارند مسخره ام میکنند.فکر میکنند چقدر جو زده شده ام که دارم سفرنامه مینویسم، هنوز نرسیده. خوب است من هم مسخره شان کنم که نرسیده دعا شروع کرده اند؟

گناهی ندارند.اینها نمیدانند که وقتی من پشت شیشه نگاه میکردم که چطور پدرت بر سر مادرت نشسته بود و تو تکیه داده بودی سرت را به بازوهایش. اینها نمیدانند که حتی مدیر کاروان به من گفت: " برویم. خدا بزرگ است.آنجا دعا میکنیم خوب می شود.هواپیما می رود ها؟!"

و من گفتم:"برود".گفت:"بدو خانم!دیر شد" و گفتم:"عوض مادرم داشت بدرقه ام میکرد" و بغض کردم. گفت:"بچه ها منتظرند.حق الناس است ها!" چادرم از شانه ام سرخورد.مادرت را با برانکارد بردند. هاله ی بخاری را که از نفسم روی شیشه افتاده بود پاک کردم.تو دنبال برانکارد میرفتی که آمدی سراغم. لب خوانی میکردیم.گفتی:"هرچه دیدی برایم بنویس" و من، چقدر طول کشید تا از حرکات آهسته دهانت منظورت را بفهمم.و گفتم:"چشم، حتما... و تو را نگاه میکردم و دست تکان میدادم. نمیدانم میتوانم برایت خوب بنویسم یا نه؟ آنطور که تو میخواهی. میخواستی آنطور برایت بنویسم که انگار آمده ای. اما میدانم که نمیتوانم. از دریچه چشمان تو اینجا طوری است و از چشمان من طوری. من فقط حدیث نفس میکنم زهرا! فقط حدیث نفس!

میگویند تا چند دقیقه دیگر، ردیف بایستیم، پشت سرهم، گذرنامه به دست. دلم مانده پیش مادرت و پیش پدرم و پیش مادرم. در جده، شهر مادرمان. غربت در غربت. تنهایی در تنهایی.دلم پیچ میزند. نمیدان از هوای اینجاست یا نه. کمی تنم داغ شده و استخوانهای بازویم سست. حال مادرت چطور است؟نمیدانم. حال پدرم؟نمیدانم اینجا چه طور سرزمینی است؟نمیدانم بر من در این سرزمین چه خواهد گذشت؟ نمی دانم.نمی دانم.

من حتی نمیدانم چرا وقتی که چادر خاکی را بر سر کشیدم گفتی خداوند تو را طلبیده و تنها! سر از کارهای تو خدای تو در نمی آورم. طلبیدن کدام است؟ قرعه میکشند و پول میدهیم و هواپیما سوار میشویم و هتل میرویم و خودمان پا داریم و پول داریم و امکانات! دیگر چه طلبیدنی! و اگر قرار بود کسی را بطلبند تو شایسته تری یا من؟ پدرم را در آورده این مدیر.میگوید جمع کن این بساطت را برو توی صف، دختر خانم.

زهرا! تو ناراحت بودی اما شاکی نه! بغضت گرفته بود هم بخاطر مادرت، هم بخاطر سفری که اینقدر ذوقش را داشتی و نشد. نمیدانم چرا. نمیدانم. وقتی به تو گفتم:"خدا من را تنهایی طلبیده یعنی چه ...تو بمانی و من بروم؟این رسمش نیست؟بعد گوشی موبایل را دادی دستم و گفتی:"تولدت مبارک" و من میدانستم هنوز هشت روزی به تولدم مانده است و تو در آن روز در کنارم نیستی.


همین پست در وبلاگ و انزلنا الحدید فیه باس شدید


بقیش ...
+  ...  یکشنبه 8 آبان1390  22:59  ...  نائب  | 

آی معرفت ...

کاش به اندازه این اردک به فکر همدیگه بودیم ...!


بنازم به معرفتت آقا اردک ! کاش یه عده از مردم امروز مثل تو معرفت داشتن!!!

(زندگی تلخ) حتما بخوانید و حتما براش نظر بذارید البته حرفهای امیدوار کننده بنویسید. خودتون بخونید متوجه میشید چی میگم! 


+ جدا چه اتفاقی میفتد که کودکی ۵ ساله آرزوی مرگ میکند؟! نکند بی معرفتی هم مد شده است؟!

آی آدمها آی آدمها ...

+ مومن ، غمخوار مردم است، اما میداند که برای بسیاری از غمها و دردهای آنان کاری نمیتواند بکند،

دیگران اگر غم کسی را حس کنند و کاری نتوانند انجام دهند، خشمگین میشوند ، هم از خودشان، هم از تمامی هستی!

+  ...  چهارشنبه 4 آبان1390  9:59  ...  نائب  |