اشرافیگری مسئولان آفت مضاعف است

اشرافیگری برای یک کشور آفت است؛ اشرافیگری مسئولان، آفت مضاعف است؛ برای خاطر این که اگر اشراف عالم از مال خودشان - حالا حلال و حرامش به عهده ی خودشان - خرج می کنند، از مال خودشان اشرافیگری می کنند؛ اما اگر مسئولان اشرافیگری بکنند، از مال مردم دارند خرج می کنند؛ مال خودشان نیست. این اشرافیگری، با احساس عمومی مردم، با نوشتن، با گفتن و با ترویج این فکر درست خواهد شد؛ این باید به یک فرهنگ تبدیل بشود؛ کاری نیست که بشود به صورت دادگاه ویژه و محاکمه و امثال این ها درستش کرد.

پاسخ های رهبر معظم انقلاب به پرسشهای دانشجویان در دانشگاه صنعتی شریف، ۱/۹/۱۳۷۸
منبع: کتاب نکته های ناب جلد ۴

نماز باران بخوانیم برای چشمهای بغض گرفته !

السلام علینا و علی عباد الله الصالحین ... به اینجای نماز که میرسم مثل "ارمیا" آشفته میشوم، آخر من کجا و عبد صالح خدا کجا!! فلسفه نماز گاهی گیجم میکند ...
رفته بودیم زیارت بندگان صالح خداوند. عجب برفی هم میبارید! آسمان جمعه ی آخر سال چه طوفانی بود،آسمان کلافه از انتظار، برفها را بی حوصله به هر سو پرت میکرد و گاهی که خسته میشد آرام میگرفت و میبارید! و آقا مهدی همچنان به این روزگار و به این آدمهای خاکی آرام میخندید ...
این مسئله برایم خیلی وقت است که اثبات شده؛ شهدا شنونده ی خوبی هستند برای رازهایت، برای ناگفته هایت و برای اعترافاتت! اعتراف به شکستن نمکدانی که هنوز نمکش را نخورده ای ...
کنار یکی از هزاران قبر تو خالی ای میایستم و عمیق به درونش نگاه میکنم، جای من اینجا خالیست ... به سمت آقا مهدی برمیگردم و نگاهش میکنم،جسمش حتی یک وجب از خاک زمین را نگرفت و رفت و شد جاویدالاثر!
امروز چقدر به دیار باقی شتافته دارد اینجا ... زنی گریه میکرد و مردی خرما تعارف میکرد و مسئولی هم به زیارت شهدا آمده بود و دو سه نفر عکاس هم مدام عکس میگیرفتند از تمام حالات زیارت و فاتحه خوانیش!
کنار یکی از شهدای پایگاه زید که ایستادیم، پیرمردی آمد و تسلیت گفت! نگاهی به صورت شهید کردم، بر لب لبخندی داشت که شرمنده ام میکرد! چقدر شرمنده ی این نگاهها و لبخندها هستم! شهدا حلالمان کنید که شاید نتوانستیم محکمتر قدم در راهتان برداریم، گاهی سست شده ایم و گاهی جا زده ایم، گاهی فریب خورده ایم و راه کج کرده ایم و گاهی زمین خورده ایم و بهانه ادامه ندادن راهتان را زخم کوچک زانویمان قرار داده ایم! حلالمان کنید اگر روسری از سر خواهرانمان افتاده و دم نزده ایم! حلالمان کنید که در انتخابات مجلس چشم پوشیدیم از انتخاب نادرست و کودکانه اطرافیانمان! حلالمان کنید اگر گاهی خواسته یا ناخواسته محض ریا و تظاهر به زیارتتان آمده ایم! 
حلالمان کنید ...


+ خدایا چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم. آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش، ولی چه کنم که تهیدستم.
خدایا قبولم کن                                                 سردار سرلشکر شهید مهدی باکری

+ شهدا در قهقهه مستانه اشان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند!

+ خاطرات آقای دکتر یامین پور از سال 90

+ سخنرانی امام خامنه ای را هم گوش کنید(هم اکنون از وبلاگ نائب۵۹ به گوش میرسد!)

+ دانلود کنید (اینجوری گناه کنیم!)

اعوذ بالله من شیطان الرجیم

 
تبریز - شهرک شهید رشدیه - مسجد امام علی(ع) و مرکز خرید رشدیه

خوب میدانیم که یکی از مهمترین نمادهای فراماسونها هرم است. البته صرفا بحث نماد و شکل و قیافه  نیست! بلکه باید این را هم در نظر داشت که آیا زیر این پوسته نمادین اهداف و افکار و اعمال فراماسونری نیز صورت میگیرد یا نه!
درباره این مکان بهتر است بدانید، یکی از شعب مارک آدیداس در این مرکز خرید وجود دارد! بدلیجاتی که نمادهای فراماسونها در آن بکار برده شده است نیز در این مرکز به فروش میرسد! ظاهر و تیپ اکثر جوانان این منطقه هم گواه بر تهاجم افکار فراماسونی است! حتی در این منطقه پلیس گروههایی را کشف کرده است که در حال اجرای برنامه ها و آیین شیطانی بوده اند!

راستش نمیدانم این مسئولین که روزی از جنس خود ما بوده اند حالا چرا اینقدر به اینجور مسائل کم توجه شده اند! مسلما این نمادها و اجناس نمادی در سایر مراکز خرید و فروشگاهها و پاساژها فروخته میشود، اما برایم عجیب است؛ اینکه چرا اکثر نمادها با این تجمع در این مکان وجود دارد؟!!!


+ بابت کیفیت پایین تصویر معذرت میخوام چون با موبایلم گرفتم و نزدیکای غروب هم بود!

خطرناک تر از تحجر مذهبی، تحجر سیاسی است

ما وقتی می گوییم تحجر، فورا ذهنمان می رود به تحجّر مذهبی؛ بله آن هم یک نوع تحجر است، اما تحجر فقط مذهبی نیست، بلکه خطرناکتر از آن، تحجر سیاسی است؛ تحجرهای ناشی از شکل بندی تحزب و سازمانهای سیاسی است که اصلا امکان فکر کردن به کسی نمیدهند. اگر ده دلیل قانع کننده برای حقانیت یک موضوع ذکر کنیم، قبول میکند، اما در عمل طور دیگری عمل میکند! چرا؟ چون حزب،-آن تشکیلات سیاسی بالای سر- مثل پدرخوانده ی مافیا از او این گونه خواسته؛ این را انسان متاسفانه در برخی از گوشه کنارهای حتی محیط دانشگاهی میبیند.

بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجوین و اساتید دانشگاه صنعتی امیرکبیر ۹/۱۲/۱۳۷۹
منبع:کتاب نکته های ناب(جلد۴)

ناخوانا ...

از صبح خیال دارم آپ کنم اینجا را اما انگار کلمات هم از دستم دلخورند! کلی هم حرف دارم برای نوشتن ولی خوب که فکر میکنم میبینم ننویسمشان بهتر است.
میخواستم از روز انتخابات بنویسم اما دیدم تاریخ انقضایش گذشته است، خواستم از روز بعد از انتخابات بنویسم، از کسانی که مردم با رایشان قبولشان کرده اند و اسم چند نفری مثل آقایان میم و ف و پ و  باز میم را که شنیدم گریه ام گرفت و دو دستی به سرم کوبیدم که وااای واقعا اینها انتخاب شدند؟!
و یا نه از روزهای قبل از انتخابات و از مناظره هایی بنویسم که دیدم و کف کردم از شنیدن اعتراف به شراکت در قتل و توهین به رهبری و ... که گاها همین کاندیدا های محترم خواسته و یا بیشتر ناخواسته کردند و اینبار شاخ در آوردم و قش کردم! از ناز کردن خانوم کاندیدایی که معلوم نشد ترسید و نیامد یا دانشجو را آدم حساب نکرد و نیامد سر میز مناظره!
خلاصه که حرف زیاد است در این باب اما بهتر دیدم بگویم "بیخیال" و از چیزی بنویسم که اخم به ابرویمان نیاورد.ولی قلمم آنقدر تیز شده است که هر مطلبی که بخواهم بنویسم اخم به ابرویمان خواهد آورد برای همین گرچه از مطالب کپی زیاد خوشم نمیاید و خواندن مطالب کپی هم برایم دلپذیر نیست اما خالی از لطف ندیدم یکی از داستانهای کتاب جغله ها را بنویسم تا هم حال و هوای جبهه داشته باشد و هم کمی بخندیدم محض رضای خدا...

+ جغله ها سربازان بسیجی کم سن و سال زمان هشت سال دفاع مقدس بودند! شیطنتای زیادی هم در جبهه کردند البته نرم افزار این کتابو من دارم که برای موبایله، اگه خواستید برای دانلود میتونم بذارمش تا از بقیه داستاناشم استفاده کنید!


آهای! کفشامو کجا میبری!

مقر آموزش نظامی بودیم!
ساعت سه نصف شب بود، پاسدارا آهسته و آروم اومدند دمِ درِ سالن ایستادند. همه بیدار بودیم و از زیر پتوها زیرِ نظرشون داشتیم. اول، بدونِ سرو صدا یه طناب بستند دمِ درِ سالن. میخواستند ما هنگام فرار بریزیم روی هم. طنابو بستند و خواستند کفشامونو قایم کنند؛ اما از کفش اثری نبود. کمی گشتند و رفتند کنار هم. درِ گوش هم پِچ پِچ میکردند که یکی از اونا نوک کفشای نوری رو زیر پتوی بالا سرش دید. آروم دستشو برد طرف کفشا. نوری یه دفعه از جاش پرید بالا.دستشو گرفت و شروع کرد به داد و بیداد:" آهای دزد! آهای کفشامو کجا میبری؟! بچه ها! کفشامو بردند!". پاسدار گفت:" هیس! هیس! برادر ساکت! ساکت باش، منم". اما نوری جیغ می زد و کمک میخواست. پاسدارا دیدند کار خیطّه؛ خواستند با سرعت از سالن خارج بشند؛ یادشون رفت که طناب، دم دره. گیر کردند به طناب و ریختند رو هم.
بچه ها هم رو تختا نشسته بودند و قاه قاه میخندیدند.

منبع:کتاب جغله ها

کاندیدا لوژی به روایت نائب

این روزها چه روزهای رنگارنگی است؛ روزهایی رنگارنگ نه از لباسهای عید و نه از فشفشه های چهارشنبه آخر سال، که از بنرها و کاغذهای تبلیغاتی کاندیداها و کاندیداگرها و کاندیداتورها و ستادهای کاندیدالوژی!

نمیخواهم باز بحث کاندیداگری اینجا راه بیندازم، ولی این روزها حرفها و غیبت ها و صحبت های زیادی درباره این قشر از جامعه شنیده ام که به خاطرش بدجور سردرد انتخاباتی گرفته ام که آن هم احتمالا از عوارض شاخ درآوردن است!
این روزها کاندیداها به هر راهی متوسل شده اند تا برای روز انتخابات رای جمع کنند، برخی ضیافت شام و نهار به پا میکنند و برخی چادرشب احسان میدهند آن هم با مارک میتسوپیشی(!!)، برخی برای هر رای 50 تومن میدهند آن هم نه 50تا تک تومنی که هزار تومنی! برخی هم از شباهت  فامیلیشان با یکی از شهدای معروف سوء استفاده میکنند و مردم هم خیال میکنند که فلانی واقعا پسر شهید ... است!برخی هم که اصلا تبلیغات نمیکنند چون خیال میکنند شناخته شده اند و نیازی به تبلیغات و برپایی ستادهای کاندیالوژی ندارند و به شدت هم اصلاح طلبند!

وعده های جالبی هم داده اند و اهداف جالبی هم بعد از انتخاب شدنشان دارند، بعضا خیال کرده اند مجلس، سازمان شهرداریست و قول داده اند از شرق تا غرب دور را آسفالت کنند و کنارگذر شمالی و جنوبی بکشند! بعضا خیال کرده اند مجلس سازمان بیمه است و قول داده اند قالیبافان زن را بیمه کنند؛ که باید به عرضتان برسانم این قول را یکی از کاندیداهای بانو به عرض ملت رسانده است! بعضا خیال کرده اند مجلس سازمان کاریابی است و قول داده اند برای جوانان کار ایجاد کنند حالا چه کاری را به عرضمان نرسانده اند و احتمالا قرار است بعد از انتخاب شدنشان غافلگیرمان کند! بعضی هم وعده های خود را قبل از انتخاب شدنشان عملی کرده اند و منطقه های محروم شهر را رایگان ویزیت کرده اند و حتی داروهایشان را هم تهیه کرده اند؛خدا خیرشان دهد!

خدا را شکر اکثرا هم ولایی هستند، چه آنی که از ته ریش تراشیده و چه آنی که عبا دارد و چه آنی که بی عباست، همگی پیرو خط امام و رهبری هستند. سردرد انتخاباتی ای که به تازگی گرفته ام دیروز در مقابل مصلای امام خمینی(ره) بدتر شد وقتی دیدم همین های پر مدعا روی کارت تبلیغاتیشان تصویر پرچم ایران را زده اند و مردم بی اطلاع با بی توجهی بعضی از این کارتها را به زمین انداخته اند!

بااین حال دلم خوش است به کاندیدا هایی که همه اینها را میدانند و رعایت میکنند، کاندیدا شدن را درک کرده اند و مجلس رفتن را فهمیده اند! فرمایشات رهبری را در اولویت کارهایشان قرار داده اند و در بند شام و نهار و وعده های سرخرمن نیستند! وظایف یک نماینده مجلس در ذهنشان خوب جا گرفته و خوب میدانند نماینده مجلس نه شهردار است که بیاید و خیابان آسفالت کند و نه کاریاب است و نه یک بیمه گر! خوب میداند باید طبق فرمایشات امام خامنه ای برود مجلس و قانون اساسی مملکت را اصلاح کند نه خیابانهای ناهموار شهر را! خوب میداند اصل چیست و ماده چیست و تبصره با کدام سین نوشته میشود! خوب میداند فقر چیست و شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند را خوب فهمیده! دلم خوش است به همین ها ...

 


+ این روزها
عجیب سیاه و سفیدم
یک ادم راه راه!
که گاه گاه
حساب روز و سال از دستش در می رود
و شاید پشت همین عقربه ها بایستد و بمیرد !
روی تکه ای از تقویم نوشته بودم :
یادم تو را فراموش !

                                هدیه ای از م.اصغری