آدم های خیلی «...»

چند سال پیش که هنوز سربازهای آمریکا در عراق بودند رفته بودند کربلا. برگشتنی داشت از خاطرات کربلا می گفت که آنجا که بودیم هر جا را که نگاه می کردی آمریکایی ها بودند. آقا کی گفته این آمریکایی ها آدمای بدی هستند؟ ما یکبار آب نداشتیم رفتند برایمان آب آوردند. حتی یک بار کم مانده بود بیفتم، یک سرباز آمریکایی با مهربانی آمد و از آستین لباسم گرفت و مرا بلند کرد. حتی اینقدری شعور دارند که می فهمند مسلمانیم و نباید به ما که نامحرم هستیم دست بزنند. خندیدیم و گفتم اگر شعور داشت که وارد کشور عراق نمی شد و مردمش را بی گناه نمی کشت!

تقصیر خودش هم نبود چون عقلش به چشمش بود. این جور آدمها را به قول یکی از اساتید «...» می گویند. « ... » منظورم اسم همان پرنده است که تا چهارمتر از لانه اش دور می شود راه خانه اش را گم میکند. همانی که به جای ف ح ش هم استفاده می شود! حتی استادمان هم نتوانست اسمش را به زبان بیاورد و برای روشن شدن ماجرا روی تخته سیاه نوشت « ... »!

همین آدمهای «...» وقتی سال پیش اوباما سال نو را به فارسی تبریک گفت ذوق کرده بودند و می گفتند این اوباما خیلی بانمک است. بعد هم همین آدم ِ بانمک چند روز بعدش قوی ترین تحریم را امضا کرد که هیچ بانکی حق ِ معاملات ِ بانکی با ایران را نداشت. گفته بودند می خواهم با این فشار ِ جدید ِ تحریم، مردم ایران را به زانو دربیاورم.

تا انتخابات ریاست جمهوری هم چیزی نمانده است. همین آدمهای «...» همیشه در انتخابشان اشتباه زیاد می کنند. چون عقلشان به چشمشان است. یاد یک جک افتادم که « یارو عقلش به چشمش بوده میپرسه برای تقویت عقلم چی بخورم؟ میگن آب هویچ! »

مثبت ِ بی نهایت ...


تا حالا آسمان را از نگاه ِ زمین دیده اید؟

من امروز دیدم.

ولی « تو » هر روز زمین را از نگاه ِ آسمان می بینی !

یک نگاه ِ متفاوت از مثبت ِ بی نهایت ...

؟ بدر ...



فضای سبز ِ امام زاده سید حمزه ... امروز بعد از ظهر

اینجا نه سیزده بدر است نه بیست و پنج بدر.

شاید «فاطمیه» بدر اسم بهتری باشد!

درد کوتاه است ...

بعضی از استخوان های بدن رو بر اثر شکستگی میشه گچ گرفت
ولی شکستگی سینه رو نمیشه
فقط باید درد بکشی
حتی با یک آه ...

آه از آه ِ تو ... یا زهرا (س) !

4 ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال

هنوز کتاب نائب را تمام نکرده ام. اینقدر برایم جذاب است که میخواهم تا قبل از پرواز تمامش کنم. الهام هنوز استرس دارد. حتی وقتی روی صندلی هواپیما نشستیم خوشحال بود که من کنار پنجره هستم و او کنارم می نشیند. سمیه را ندیدم تا کتابش را پس بدهم. هر وقت رسیدیم روضه رضوان پسش میدهم. وای خدای من! من هنوز هم بعد از چهار ســـــــــــــــــــــال حواسم پرت می شود و نام هتل الروضه را روضه رضوان می گویم. آخر روضه رضوان کجا و هتل ما کجا! فرشهای سبز آنجا کجا و فرشهای هتل ما کجا! ستونهای آنجا کجا و ستونهای هتل ما کجا! اتاقها و خانه های آنجا کجا و اتاقهای هتل ما کجا ! ...

آنجا که بودیم می گفتند زیر ناودان طلا که بایستی و دعا کنی دعایت مستجاب می شود.

در حین سیاه کردن این صفحه ترانه «شفاء» از سامی یوسف را هم گوش می کنم. یک قسمتش را خیلی بیشتر دوست دارم آنجایی که می خوانند « خدایا شفایی بده که هیچ بیماری و مرضی باقی نماند»
دلم برای ناودان طلا تنگ شده است. می خواهم نزدیک غروب که شد بروم زیرش بایستم و بخوانم « خدایا شفایی بده که هیچ بیماری و مرضی باقی نماند» می خواهم برای شفاء ِ « مادر» دعا کنم.  آخر این روزها حتی توان ایستادن هم ندارد دیگر.


آه از آه ِ تو ... یا زهرا (س) !

یـــــــ آیه ـــک

إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ

وقتی ایجاد چیزی را بخواهد، کارش جز این نیست که به آن می گوید: باش. پس آن چیز موجود می شود

یس 82

ره آورد یک توفیق اجباری

اصلن قرار نبود من هم همسفر خانواده شوم.قرار بود من و مغیث امسال را هم برویم جنوب.قرار بود برویم دزفول! خیلی هم برای رفتن بدو بدو کردیم کوله بار که ظرفیتش پر شد و بسیج مهندسین هم کلن برای امسال برنامه نداشت و دانشگاه هم که زود میرفت و با سرکار رفتنم جور نیامد. این شد که راهی مشهد شدیم ...

از اولش هم اصلن قرار نبود خاطره بنویسم. حتی قرار نبود عکس بگیرم چون سال پیش خیلی گرفته بودم. احتمالن تحت تاثیر کتاب «همسایه خانه زاد» بود که هوس سفرنامه نویسی زد به سرم. مسیر تبریز-مشهد را از راه دشت کویر انتخاب کردیم تا زودتر برسیم. دیدن مناطق بی آب و علف و تپه های خاکی ِ کوتاه کوتاه مرا بیشتر هوایی می کرد که وسط ِ راه پیاده شوم و بدو بدو بروم اهواز. البته این فقط یک تخیل بود.

سفرنامه نویسی زیاد بلد نیستم. اما سفرنامه زیاد خوانده ام. قشنگترینش «جانستان کابلستان» بود که سفرنامه ایست به افغانستان از امیرخانی و یکیش همین «همسایه خانه زاد» بود از نعلبندی که سفرنامه ایست به کشور آذربایجان. ولی سفرنامه من متفاوت تر است. هم کوتاه است هم تصویری!

ادامه نوشته