احساس پادشاهی

یاد بچگی‌هایمان بخیر! تابستان که میشد کل فامیل جمع میشدیم خانه‌ی مادربزرگ و در آن حیاط بزرگ خانه‌اش کلی با بچه های فامیل بازی میکردیم و البته گاهی شیطنت! یادش بخیر ... در یکی از این تابستانها گوشه‌ای از حیاط با چوب و قوطی و برگ وگل و ... یک تخت پادشاهی ساختیم و از بچه‌های کوچک فامیل پول میگرفتیم و اجازه میدادیم که روی آن «تخت پادشاهی» بنشینند و «احساس پادشاهی» کنند! هرکسی روی تخت مینشست برایش از درختان میوه‌ی همان حیاط میوه میچیدیم و از آب حوض همان حیاط برایش آب میاوردیم و از باد همان حیاط بادش میزدیم! و چه لذتی داشت خرج کردن پولی که برایش عرق جبین ریخته بودیم!

قد که کشیدیم و بزرگ که شدیم خیال کردیم این بازیها، بچه بازی بود و بزرگترها این بازیها را بلد نیستند؛ غافل که استادتر از ما هستند و این بازیها جز کارشان است و خیلی از این بزرگترها از همین بازیها عرق جبین میریزند و پول درمیاورند و خرجش میکنند! «تخت پادشاهی» میسازند و خیلی از بزرگترهای دیگر را تشویق میکنند و روی آن تخت مینشانند و کلی هندوانه زیر بغلش میگذارند و خود را طرفدار او نشان میدهند و از جیب خودش هم برای خودش نوشابه میخرند و تبلیغاتش میکنند و اینگونه برایش «احساس پادشاهی» ایجاد میکنند! برای رسیدن به اهداف خود او را «آقا» و «قربان» خطاب میکنند و بعد از اینکه روی «تخت پادشاهی» نشست از او انتظار دستمزد و کلی لطف و عنایت و پارتی بازی و ... دارند! و اگر این «پادشاه» کاری برایشان انجام نداد و یا کاری را که به مذاقشان خوش بیاید انجام نداد، از او روی برمیگردانند و تخریبش میکنند! انگار نه انگار که تا همین دیروز داشتند حمایتش میکردند و طرفدارش بودند و قربان صدقه اش میرفتند و ...

عجیب است اینکه، بچه‌ها بازیهای بزرگترها را انجام میدهند یا بزرگترها بچه بازی میکنند؟!

شبه پیامبر ...

از گریه شبانه‌ی تو به یاد گریه‌های شبانه‌ی حسین افتادم در فراق پیامبر. و یاد ولادت آن عزیز – علی اکبر – را در دلم زنده کردم.
حسین در مرگ پیامبر شاید از همه بیتاب‌تر بود. او اگر چه آن زمان کودک بود، اما این جراحت قلبش تا بزرگی التیام نیافت. آن قدر بغض کرد، آن قدر لب برچید، آن قدر گریه کرد که آتش به جان فرشتگان آسمان زد و اگر کفر نبود میگفتم که خدا هم بی‌تاب شد از این همه بی‌تابی. آن قدر که محمدی کهتر، پیامبری دیگر، شبیهی از پیامبر را بعدها در دامان حسین گذاشت تا جگر سوخته اش بدان التیام بیابد.

یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد، چند نفر با دیدنش بی اختیار تو را آمنه صدا زدند و علی را محمد؟!
عجیب بود این شباهت. آن قدر که من به محض تولد او، بوی پیامبر را در فضای حیاط استشمام کردم. یادت هست آن بی قراری‌های مرا؟ آن شیهه‌های بی وقتم را؛ آن سُم زمین کوبیدنهایم را؟ آن قدر که اهل خانه را به عجز آوردم و تا نوزاد را نشانم ندادند، آرام نگرفتم؟
محمد بود! به واقع محمد بود! هیچ کس محمد را در آن سن و سال که من دیده بودم ندیده بود. پنج سالگی پیامبر را کدامیک ازاهل خانه دیده بودند؟ و این کودک پریچهره مو نمی زد با آن محمد ماهرو.
من با او بودم در کوچه و خیابانهای مدینه، که وقتی می گذشت همه انگشت حیرت به دندان می گزیدند و ظهور دوباره پیامبر را به حیرت می نگریستند.
در کربلا هم همین شد ...

قسمتی از کتاب «پدر، عشق و پسر» نوشته سیدمهدی شجاعی


+ روز جوان مبارک

ما منتظر ظهور ، هستیم ...

 

هر جمعه غروب دل خراب است
چون تشنه در انتظار آب است
.
.
.
دلم به حال ِ دلم سوخت ... بس که هر شب و روز
گرفت این دل ِ غرق ِ به خون ... بهانه‌ی تو

 

تب ِ تلخ فراموشی

هوا ابری بود و مناسب یک قدم زدن تنهایی! هنوز باران نگرفته بود که نوای اسمس موبایلم نواخته شد. پیام زیبایی بود از یک دوست: «شعبان شد و پیک عشق از راه آمد، عطر نفس بقیه الله آمد با جلوه سجاد و ابوالفضل و حسین، یک ماه و سه خورشید درین ماه آمد». با دیدن اسمس نگاهی تند به تقویمم انداختم،یعنی شعبان شده؟ از اینکه این روزها اینقدر حواس پرت شده ام که حتی آغاز ماه شعبان را متوجه نشده ام دلم لرزید. به دورو برم که خوب نگاه کردم دیدم انگار این مرض حواس پرتی فقط یقه‌ی مرا نگرفته است و شهردار محترم هم حواس پرتی گرفته است انگار! نه چراغانی ای ، نه بنری ، نه تابلویی ، نه چیزی ... اصلا انگار نه انگار که ماه شعبان شده! این شهردار ما انگار این روزها زیادی حواسش پرت است، چون حتی روز مبعث هم خبری از چراغانی های شهر نبود. شهری که مردمش معروفند به «عاشقان حسینی» و «دلدادگان علمدار کربلا» چرا شهرشان در ماه میلاد امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) اینقدر سوت و کور است؟ جناب شهردار شما که اینقدر خسیس نبودید، مگر هزینه دوتا چراغ زدن از اینور خیابان به آنور خیابان چقدر میشود؟ حالا خوب است نمایندگانی هم که به مجلس فرستاده ایم ولخرج تشریف دارند حداقل از آنها کمی یاد بگیرید ... تبریک گفتن این اعیاد بزرگ به مردم و آذین کردن شهر، کار سختر و پرخرجتر از این پروژه های ثقیل و بیهوده اتان که نیست! (مجبورم نکنید اسم ببرم چون تعدادشان کم نیست.)

نکند امسال سال فراموشیست؟! چرا امسال ائمه اینقدر مظلوم تر شده اند؟ آن از توهین شاهین مرتد و آن از برنامه ختم صلوات گرفتنمان در مسجد که وقتی برای یکی از بچه ها نام امام محمدباقر(ع) آمد اخمی کرد و گفت : "ئه؟ امام باقر؟ من امام رضا میخام" ... و چقدر بغضم گرفت آن لحظه به حال امامانمان ... این هم از اوضاع تله ویزیون که انگار نه انگار شعبان است و رجب است و عید است و ... بعد هم ملت میایند و اینجا همش غر و نق میزنند که تله ویزیون اسلامیتان شادسازی ندارد و ... این هم از اوضاع چراغانی شهر !
هنوز در بحر این افکار بودم که هجوم قطرات باران به سرم ، مجبورم کرد سریع سوار تاکسی شوم. مسافری که کنارم نشسته بود بسته شکلاتی از کیفش درآورد و به من و آقای راننده تعارف کرد و اعیاد شعبان را تبریک گفت به همین سادگی.


+ اعیاد مبارک
امیدوارم دوستان از دستم دلخور نباشند به خاطر این چند روزی که نبودم.
التماس دعا

تعجب نکنید ، این مصاحبه واقعی است

 

سوالاتی از جنس « سی ان ان » و « بی بی سی » توسط مجری صداوسیما از رهبر حزب الله لبنان

حتما بخوانید ...