از گریه شبانه‌ی تو به یاد گریه‌های شبانه‌ی حسین افتادم در فراق پیامبر. و یاد ولادت آن عزیز – علی اکبر – را در دلم زنده کردم.
حسین در مرگ پیامبر شاید از همه بیتاب‌تر بود. او اگر چه آن زمان کودک بود، اما این جراحت قلبش تا بزرگی التیام نیافت. آن قدر بغض کرد، آن قدر لب برچید، آن قدر گریه کرد که آتش به جان فرشتگان آسمان زد و اگر کفر نبود میگفتم که خدا هم بی‌تاب شد از این همه بی‌تابی. آن قدر که محمدی کهتر، پیامبری دیگر، شبیهی از پیامبر را بعدها در دامان حسین گذاشت تا جگر سوخته اش بدان التیام بیابد.

یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد، چند نفر با دیدنش بی اختیار تو را آمنه صدا زدند و علی را محمد؟!
عجیب بود این شباهت. آن قدر که من به محض تولد او، بوی پیامبر را در فضای حیاط استشمام کردم. یادت هست آن بی قراری‌های مرا؟ آن شیهه‌های بی وقتم را؛ آن سُم زمین کوبیدنهایم را؟ آن قدر که اهل خانه را به عجز آوردم و تا نوزاد را نشانم ندادند، آرام نگرفتم؟
محمد بود! به واقع محمد بود! هیچ کس محمد را در آن سن و سال که من دیده بودم ندیده بود. پنج سالگی پیامبر را کدامیک ازاهل خانه دیده بودند؟ و این کودک پریچهره مو نمی زد با آن محمد ماهرو.
من با او بودم در کوچه و خیابانهای مدینه، که وقتی می گذشت همه انگشت حیرت به دندان می گزیدند و ظهور دوباره پیامبر را به حیرت می نگریستند.
در کربلا هم همین شد ...

قسمتی از کتاب «پدر، عشق و پسر» نوشته سیدمهدی شجاعی


+ روز جوان مبارک