این انتقاد نیست

خطاب به جناب رئیس جمهور

از قدیم گفته اند « سالی که نکوست از بهارش پیداست »
و نیز گفته اند « چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟! »

هنوز یک سال از ریاست جمهوریتان نگذشته است که اینچنین مردم ایران را تحقیر کرده اید. آن از جک سالی که ساخته اید و گفته اید « توافق ژنو تسلیم قدرتهای غرب و شرق بود در برابر ایران است » که واقعا خنده امان گرفت. این هم از سبد تحقیر آمیز کالا. خدا وکیلی خودتان در ایران برنج هندی خورده اید تا بحال؟

فیزیک به زبان دین

تازه معلم ها خسته از کلاس درس به دفتر آمده بودند و میخواستند چایی میل کنند و نفسی تازه کنند که یکی از شاگردها به دفتر آمد و گفت خانوم اجازه من یه سوال دارم. معلم چایی اش را نصفه خورد و با ابروهایی که از خستگی هشت شده بودند گفت بپرس! دانش  آموز قانون های نیوتن را خوب متوجه نشده بود و معلم یکی یکی قانونها را تکرار کرد و به قانون سوم رسید و گفت این قانون میگه هر عملی عکس العملی داره به همان اندازه و در خلاف جهت آن. مثل ... کمی مکث کرد و بعد گفت مثل این دنیا و آخرت هر عملی که در این دنیا انجام بدهی در جهان آخرت عکس العملش را مشاهده خواهی کرد متوجه شدی؟ دانش آموز که حیرت زده شده بود گفت بله خانوم! و با کلی سوال که در ذهنش ایجاد شده بود از دفتر خارج شد. این را از طرز نگاهش به من و معلم متوجه شدم.
+ زنگ بعد وقتی کسی در سالن مدرسه نبود از من اجازه خواست تا با هم صحبت کنیم. به خاطر رفتار زشت دیروزش معذرت میخواست :)

دلم گرفته از زمونه دلخورم ...

عکس از بارداری خاله شادونه
ایشان خاله ی موجه بچه های ماست ، وای به حال خواهر زاده هایش


به تازگی توسط یکی از دوستان ایمیلی دریافت کرده ام با عنوان «فاجعه»! درحال خواندن این صفحه بودم که نگاهم به بقیه تیترهای این صفحه افتاد. تیترهایی با عناوین «عکس از بارداری خاله شادونه ، مربیگری عابدزاده برای دختران+عکس ، عکس زیبای همسران مهدی رحمتی و مهدوی کیا» و کلی تیتر از بازیگرهای مختلف با عکسهای متفاوت که یا با لباس راحتی بودند یا در کنار همسرانشان.
مردم به زور از ماهواره به تله ویزیون دیجیتال ایرانی روی آورده اند که کودکانشان و خانواده اشان با فرهنگ مناسب و با الگوهای درست تر و فرهنگ پاک تری تربیت شوند ... حالا از این تله ویزیون خودمان به چه چیزی باید پناه برد؟ لابد رادیو !‌ رادیو را که اصلن حرفش را نزن!!!

تف به ریا !

خیلی آرام گوشه چادرش را کنار زد و هندسفری موبایل را درون گوشش گذاشت و مشغول سرچ نواهایی شد که هوایشان را کرده بود ... بیشتر "کریمی" میپسندد، بعضی وقتها هم "علیمی". صدا از هندسفری بیرون زده بود انگار که دختری که کنارش نشسته بود به دوستش نیشخندی زد و با اشاره ی ابرو گفت، تف به ریا و هر دو خندیدند! و ... صدای هندسفری قطع شد!

صدای اذان تا انتهای سالن پیچیده بود. خیلی زود وسایلش را جمع و جور کرد. همکارش با خنده ای رفیقانه و بیخیالانه گفت، تف به ریا ... تا برسی خونه که بازم وقت هست برای نماز، فعلن بیا کمی گپ بزنیم ...

تازگیها و قبلن تر ها هم بیشتر میشنیدم که تا میخواستی بگویی آقا ما برویم نماز میگفتند "تف به ریا". میگفتی مکه رفته ام میگفتند"تف به ریا". میگفتی قسمت شد و عید را  رفتیم جنوب خدمت شهدا میگفتند"تف به ریا".
اوف، خسته شدم از این جمله ی مزخرف! چطور وقتی عید میروید آنتالیا در جوار زنان اروپایی ِ برنزه شده، نوشیدنی میل مینمایید سعادت است! چطور پارتی های شبانه سعادت است! این چگونه صداقتی است که خیلی رک در جمع دوستان از مهمانی عروسی مختلط فامیلتان حرف میزنید و برای خود شأن و سعادت میدانید که با پسردایی دوستتان تا آخر عروسی رقصیده اید؟!

واقعن مبهوتم از اینهمه تظاهر و اینهمه پنهان کاری ... تظاهر به زشتی و پنهان کاری زیبایی در کدام اصول این دنیا نوشته شده است؟ کدام قانونی میتواند زیبایی را به صلیب بکشد که این روزها و روزهای قبلن تر از بیانش واهمه داشتیم که مبادا بگویند "تف به ریا" ! کدام ریا؟ بعضی ها این جمله را ساخته اند که از معروف فرار کنند معروفی که به آن امر شده،

نترس! راحت باش ... اینجا به گمانم جامعه ی اسلامی است. صدای موبایلت را بلند کن بگذار پرده هندسفری و حتی بیشتر، پرده گوش شیطان را هم کر کند.

معامله منصفانه !

از راه که رسید دخترش بدو بدو جلوی در رفت و مثل همیشه کمکش کرد تا پاهایش را در آورد. پاهایی که یک روز گرم با صدای خمپاره ای روی زمین جهید و از بی تجربگی و خامی نوجوانی اش دو پایش را از زانو از دست داد. هیچ وقت جای خالی پاهایش را در زندگیش حس نکرده بود.
پنجشنبه هفته پیش نتایج کنکور را اعلام کردند. مثل خیلی از پدران کنار دخترش جلوی کامپیوتر نشست و نتیجه تلاشهای دخترش را دید. رتبه دو رقمی کنکور البته با سهمیه!
امروز که برای انتخاب رشته به مدرسه اش رفته بود نگاههای همکلاسی ها بیشتر از اینکه خوشحالش کند او را به گریه مینداخت. « والا ما هم صبح تا شب درس خوندیم این شد رتبمون‌ اونوقت این باید با یه سهمیه کلی از ما جلو بزنه واقعن که این نهایت بی انصافیه ... »
این دیالوگهای واقعی دخترانی بود که امروز میشنیدم ... دلم طاقت نیاورد! به آرامی نزدیکشان شدم و گفتم: دختر گلم رتبت چند شده؟ ابرویی بالا انداخت و گفت: سه رقمی شدم. گفتم: دلت میخاد دو رقمی یا حتی تک رقمی بشی؟ گفت: چرا که نه ! گفتم: فقط یه شرط داره! بی معطلی گفت: چی؟!! گفتم: دو تا پای پدرت. اخمی کرد و گفت: ینی چی خانوم!؟ گفتم: مگه نمیخای رتبه سه رقمی تو دو رقمی بشه؟ میتونی از دو پای پدرت بگذری و این پیشنهادمو قبول کنی. اخمش بیشتر شد و گفت: خانوم من پدرمو خیلی دوست دارم یک تار موی بابامو هم حاضر نیستم به خاطر خودم فدا کنم. گفتم: ولی بابای این دختر که داری فک میکنی با بی انصافی رتبش شده دو رقمی به خاطر تو و پدرت و خانوادت و خیلیای دیگه دو تا پاشو فدا کرده ! آیا این بی انصافی نیست؟! دختر لبخندی زد و گفت نوش جونش ما که بخیل نیستیم!

+ چی بگم والا ...

دارم می سوزم ...

قدیمی ها میگفتند : شمع را میسازند تا بسوزد ولی معلم می سوزد تا بسازد ...
حالا هم جدیدی ها می گویند : معلم مانند شمع می سوزد و هوا را آلوده می کند بیایید با گاز سوز کردن آنها هوایی پاک داشته باشیم...

چه هوا را آلوده کنم و چه بخواهم بسازم ... به هر حال دارم مثل یک شمع میسوزم!

روز معلم مبارک :)

آدم های خیلی «...»

چند سال پیش که هنوز سربازهای آمریکا در عراق بودند رفته بودند کربلا. برگشتنی داشت از خاطرات کربلا می گفت که آنجا که بودیم هر جا را که نگاه می کردی آمریکایی ها بودند. آقا کی گفته این آمریکایی ها آدمای بدی هستند؟ ما یکبار آب نداشتیم رفتند برایمان آب آوردند. حتی یک بار کم مانده بود بیفتم، یک سرباز آمریکایی با مهربانی آمد و از آستین لباسم گرفت و مرا بلند کرد. حتی اینقدری شعور دارند که می فهمند مسلمانیم و نباید به ما که نامحرم هستیم دست بزنند. خندیدیم و گفتم اگر شعور داشت که وارد کشور عراق نمی شد و مردمش را بی گناه نمی کشت!

تقصیر خودش هم نبود چون عقلش به چشمش بود. این جور آدمها را به قول یکی از اساتید «...» می گویند. « ... » منظورم اسم همان پرنده است که تا چهارمتر از لانه اش دور می شود راه خانه اش را گم میکند. همانی که به جای ف ح ش هم استفاده می شود! حتی استادمان هم نتوانست اسمش را به زبان بیاورد و برای روشن شدن ماجرا روی تخته سیاه نوشت « ... »!

همین آدمهای «...» وقتی سال پیش اوباما سال نو را به فارسی تبریک گفت ذوق کرده بودند و می گفتند این اوباما خیلی بانمک است. بعد هم همین آدم ِ بانمک چند روز بعدش قوی ترین تحریم را امضا کرد که هیچ بانکی حق ِ معاملات ِ بانکی با ایران را نداشت. گفته بودند می خواهم با این فشار ِ جدید ِ تحریم، مردم ایران را به زانو دربیاورم.

تا انتخابات ریاست جمهوری هم چیزی نمانده است. همین آدمهای «...» همیشه در انتخابشان اشتباه زیاد می کنند. چون عقلشان به چشمشان است. یاد یک جک افتادم که « یارو عقلش به چشمش بوده میپرسه برای تقویت عقلم چی بخورم؟ میگن آب هویچ! »

ره آورد یک توفیق اجباری

اصلن قرار نبود من هم همسفر خانواده شوم.قرار بود من و مغیث امسال را هم برویم جنوب.قرار بود برویم دزفول! خیلی هم برای رفتن بدو بدو کردیم کوله بار که ظرفیتش پر شد و بسیج مهندسین هم کلن برای امسال برنامه نداشت و دانشگاه هم که زود میرفت و با سرکار رفتنم جور نیامد. این شد که راهی مشهد شدیم ...

از اولش هم اصلن قرار نبود خاطره بنویسم. حتی قرار نبود عکس بگیرم چون سال پیش خیلی گرفته بودم. احتمالن تحت تاثیر کتاب «همسایه خانه زاد» بود که هوس سفرنامه نویسی زد به سرم. مسیر تبریز-مشهد را از راه دشت کویر انتخاب کردیم تا زودتر برسیم. دیدن مناطق بی آب و علف و تپه های خاکی ِ کوتاه کوتاه مرا بیشتر هوایی می کرد که وسط ِ راه پیاده شوم و بدو بدو بروم اهواز. البته این فقط یک تخیل بود.

سفرنامه نویسی زیاد بلد نیستم. اما سفرنامه زیاد خوانده ام. قشنگترینش «جانستان کابلستان» بود که سفرنامه ایست به افغانستان از امیرخانی و یکیش همین «همسایه خانه زاد» بود از نعلبندی که سفرنامه ایست به کشور آذربایجان. ولی سفرنامه من متفاوت تر است. هم کوتاه است هم تصویری!

ادامه نوشته

مـــــــ  در  ــــا

سال، نو شده است.
این متن را 28 اسفند91 نوشته ام و ثبت آینده زده ام. چون در این لحظه خانه نیستیم و احتمالن لحظه تحویل سال را در جاده هستیم ... سه سال بود تعطیلات را در مناطق جنوب سپری می کردم ولی امسال ان شاءالله داریم میرویم مسافرت، زیارت، مشهد، حرم،صحن انقلاب.
مثل پارسال، سال 91 را میگویم، خواستم سال نو را اول از همه به امام زمان (عج) تبریک بگویم اما نتوانستم. میدانم اصلن این روزها عید و سال نو و لباس نو و این حرفها معنی ای برایشان ندارد. میدانم غصه دار مادرشان هستند. غصه کبودی صورت و مسمار درب سوخته و ....  بی مادری سخت است.
از چند روز پیش هوای مادرش زده به سرش انگار. اسمس هم زده بود که « من از مرگ نمی ترسم فقط از این میترسم در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم» و فرستاده بود « عیده و امسال عیدی ندارم؛ گذاشتی رفتی عزیزم من بی قرارم ... م ا د ر م» حتی نمی دانم چرا مادر را جدا جدا نوشته بود.
مفاتیح کوچکی برای یادبود فوت مادرش به من داده که سوره یس را از این کتاب میخوانم و هدیه میکنم به همه مادرهایی که لحظه تحویل سال کنار خانواده اشان نیستند. یکی را ویژه برای مادری که در وادی رحمت است و یکی را هم برای مادری که در بهشت معصومه (س) خفته است.

نائب همه مادران و دوستان هستم.

تنور ولایت

این روزها خیلی یاد آن جریانی میافتم که [ زمان امام علی (ع) افتاده بود. همانی که امام برای تعیین میزان ولایت پذیری شیعیانش به یکی از آنها گفته بود برود درون تنور و آن شیعه گفته بود یا علی! مگر من خطایی کرده ام که این کار را از من میخواهید چرا درون تنور بروم و ... در همین لحظه یکی دیگر از شیعیان وارد شده بود و امام این دستور را به ایشان هم داده بود و ایشان بدون سوال وارد تنور شده بود. و اصحاب دیده بودند که هیچ اتفاقی برایش نیفتاده و درون آتش درحال ذکر است ...]1
جریان انقلاب اسلامی را در ایران، همین ولایت پذیری مردم به وجود آورد. و میزان ولایت پذیر بودن را سختی ها و دشواری ها و فتنه ها و ... است که میسنجد! 
ولایی بودن یعنی در همه شرایط پایبند و مطیع باشیم. نه اینکه وقتی در آسایشیم ولایی باشیم و در سختی جا بزنیم. وقتی شرایط موافق ماست ولایی باشیم و وقتی مخالف ماست غر بزنیم و جا بزنیم و یک جورهایی بشویم جزء اپوزوسیون 2 ! وقتی پسته کیلویی ده تومان است بشویم ولایی و وقتی می شود پنجاه تومان بشویم برون نظام. بعد هم که اگر تحریم کمی فشار وارد کند بزنیم زیر همه اعتقادات و اصول و قواعد انقلابی امان و بگوییم بیخیال این انرژی هسته ای بیایید با دشمن مذاکره کنیم و گال قضیه را بکنیم و خلاص!

لازمه ولایی بودن داشتن بصیرت کافی است. چنانچه امام علی(ع) می فرمایند:« شخص بصیر کسی است که بشنود و بیندیشد، نگاه کند و ببیند، از عبرت ها بهره گیرد، آنگاه راه روشنی را بپیماید که در آن از افتادن در پرتگاه ها به دور ماند.»

+ سر یک کیلو پسته ی شب عید داشت غر میزد که این انرژی هسته ای را چرا ایران بیخیال نمی شود تا این تحریم ها شکسته شود و ما هم به پسته شب عیدمان برسیم! مسخره نیست ؟!


1- این قسمت اصلاح می شود: در اصل روایت مربوط به زمان امام صادق(ع) بوده است. این روایت به همراه منبع در این قسمت  کاملن آورده شده است.(داستان پنجم را بخوانید) منبع روایت : بحارالا نوار: ج 47، ص 123، ح 176، به نقل از مناقب ابن شهرآشوب .

2-  اپوزوسیون یعنی برون نظام. از تلفظش خیلی خوشم میآید :)

سگ کشی

خسته از کارهای روزانه و دغدغه های فکری به خواب می روم. ساعت حدودن یک بامداد است و تقریبن چراغ هیچ خانه ای روشن نیست. به سکوت خیابان فکر می کنم تا زودتر خوابم ببرد. اما در همین لحظه صدای انفجاری این آرامش را می شکند. بلافاصله بعد از صدای انفجار صدای زوزه ی جیغ مانند سگی شنیده می شود که تمام وجودم را می لرزاند. صدای جیغ مانندش بعد از لحظاتی به ناله تبدیل می شود و در سکوت خیابان می پیچد. با خیال اینکه لابد این سگ با خودرویی تصادف کرده کنار پنجره می روم و شاهد صحنه ی عجیبی می شوم. سگ سفیدی وسط خیابان افتاده و هیچ خودرویی هم دیده نمی شود. صدای سگ هم قطع می شود که مطمئن می شوم جانش را از دست داده است. چند دقیقه ای که می گذرد دو مرد جوان سراغ سگ می آیند و او را سوار وانت سفید رنگی می کنند و دوباره خیابان به آرامش می رسد. اما هنوز قلبم از شدت هیجان ناآرام است.

صبح برای گزارش این سگ کشی با شهرداری تماس گرفتیم که مطمئن شدیم این ماجرا زیر سر شهرداری بوده و برای از بین بردن سگ های ولگرد سطح شهر، کارگرانی نصفه شب سراغ این سگ ها می روند و صدای انفجاری هم که شنیده شد صدای شلیک گلوله بوده است.

یاد خرسی افتادم که زمستان سال 84 در دانشگاه آزاد اسلامی تبریز، کشته شد. مسئولین برای راحتی کارشان به جای استفاده از مواد بیهوشی از گلوله استفاده کردند و به جای نجات جانش و تحویل آن به باغ وحش یا مناطق حفاظت شده جنگلی، خرس بیچاره را کشتند.

حالا هم که به جای جمع آوری سگ ها از طریق مواد بیهوشی و رها سازی آنها در محیط های مناسب، اقدام به کشتن این حیوانات و مخلوقات خدا کرده اند.

یاد این شعر زیبا به خیر ... « میازار موری که دانه کش است، که جان دارد و جان شیرین خوش است »


+ این پست را برای یک جایی نوشته بودم ولی عدم تایید شد! اشکالی در نوشته می بینید آیا؟

روغن سحرآمیز

سه سال پیش بهار دسته جمعی با دوستان در تهران با مترو رفتیم زیارت. به نظرم زیارت امام زاده صالح بود. در طول مسیری که در مترو بودیم افراد دست فروشی را دیدیم که به طور ناگهانی از بین جمعیت بلند میشدند و اجناس خود را معرفی می کردند. راستش برای خودم که خیلی عجیب بود. البته دست فروشی تعجبی ندارد اما نوع فروشندگی و معرفی محصول برایم جالب بود. تبریز که فعلن مترو اش راه اندازی نشده البته طبق قولی که معاون رئیس جمهور اوایل امسال داده بودند قرار است تا آخر سال 91 متروی تبریز هم راه اندازی شود. تا من هم مثل خیلی از دوستان تهرانی در وبلاگم مترو نوشت داشته باشم.

گرچه تبریز هنوز مترو ندارد اما اتوبوس BRT  که دارد. و این اتوبوس های شرکت واحد دست کمی از مترو های تهران ندارند. هم سریع السیرترند هم دست فروش های جالبتری دارند.
سوار اتوبوس شده بودم و منتظر بودم حرکت کند. خانومی هم آمد و کنارم نشست. اتوبوس هنوز حرکت نکرده بود که باب سخن را گشود. و مثل خیلی از خانومها آدرس پرسید. من هم میانبرترین مسیر را پیشنهاد دادم و همین باعث ادامه صحبت هایش شد. از شلوغی خیابانها گفت و از درد زانوی یکی از دوستانش گفت و از جوشهای صورتش گفت و گفت و گفت ... تا اینکه رسید به این حرف که همه این دردهای مفاصل و ریزش ابروها و تقویت مژه ها و لکه برداری جای جوش ها و همه این ها با روغن طبیعی شترمرغ که محصولی است کاملن بهداشتی با قیمیتی نازلتر از بازار و تایید شده باشگاه ورزشی بوووق و دکتر بوووق که حتی خانومی که رماتیسم شدید داشت و دوتا از خواهرهایش در اثر رماتیسم از دنیا رفته بودند با استفاده 3 بسته از این روغن حالش بهبود یافته و حتی احتیاج به عمل و دارو هم ندارد.

کاملن حرفهایش مبهوتم کرده بود و در ذهنم مشغول حل این معادله چند مجهولی چند ضابطه ای بودم که چند نفر از خانومهای بغل دستی و روبرویی و عقبی آمدند کنارمان و برای این روغن اسرار آمیز سفارش دادند. چند نفری هم همانجا سر کیسه را شل کردند و همه بسته های روغن شترمرغ را خریدند.

از اتوبوس که پیاده شدم هنوز این معادله برایم حل نشده بود. اینکه چطور ممکن است روغنی هم مژه ها را تقویت کند هم لایه برداری کند هم درد مفاصل را بهبود بخشد هم رفع کچلی کند و هم ... 

زمانه ...

خیلی وقت است سراغ تله ویزیون نرفته ام. دلیلش بیشتر به خاطر مشغله ی ذهنی و کاری زیاد است. البته هر وقت تصمیم گرفته ام شبکه ای را انتخاب کنم و برنامه هایش را ببینم یا در آن زمان برنامه ی به درد بخوری پخش نشده یا تکراری بوده و تاریخ انقضا گذشته. به هر حال امروز هم به خاطر بحثی که درباره سریال « زمانه » با یکی از دوستان داشتم پای تله ویزیون نشستم و « زمانه » را تماشا کردم. به خیال اینکه این سریال هم یک موضوع تکراری دارد مثل خیلی از سریالهای دیگر ...

طبق عادت ِ معمول از بس که بیشتر برنامه های تله ویزیون را به چشم نقد دیده ام و هیچ وقت نیمه ی پرش را در نظر نگرفته ام این سریال را هم نقّادانه زیر نظر گرفتم. اما ... در یکی از دیالوگها بدجور این ارغوان به دلم نشست و احسنتی به نویسنده این سریال گفتم.

در جایی از فیلم که ارغوان تازه از نزد دکتر داوودی به خانه برگشته بود و موضوع خواستگاری دکتر را خواهر و برادرش فهمیده بودند و ظاهرن مخالف این ازدواج هم بودند که علتش اختلاف سنی ارغوان با دکتر بود، ارغوان در پاسخ این مخالفها گفت: « مهم نیست چقدر اختلاف سنی داریم مهم اینه که اینقدری مرد هست که سر ِ حرفی که زده بمونه! دفعه قبل با دلم تصمیم گرفته بودم و اون ماجرا سرم اومد اینبار میخام با عقل و شعورم تصمیم بگیرم. » البته این عین ِ متن دیالوگ نیست و چیزی است که به خاطر دارم.

واقعن هم همینطور است. مهم این است که مرد باشیم و سر ِ عهدی که می بندیم بمانیم !
به نظرم نکته ی مثبت این سریال هم همین است. اینکه مسئله ی ازدواج را جدی بگیریم و درباره شریک زندگیمان بیشتر تحقیق کنیم. و بعد از انتخابش تا آخر عمر سرِ عهدمان باشیم !

دکمه مخفی

دکمه های پایینِ لباسم را که می خواهم ببندم یکی اش کم میآید. نمی دانم کی افتاده که ندیده ام. دکمه زاپاس هم ندارد جایگزینش کنم. جعبه دکمه ها  را خوب می گردم. بلاخره یکی پیدا می کنم که هم سایز دکمه ی قبلی است. گرچه همرنگش نبود ولی برایم مهم نیست چون دکمه اش مخفی بود و ناجور بودنش اصلن مشخص نبود.

خیلی آدمها و جاها و مکانها و دولت ها و حتی تله ویزیون هم دکمه های ناجور دارند. فقط چون مخفی اند ناجوریشان مشخص نیست. خود را درون ِ لباس ِ نظام جا می دهند و می دانند وصله ی تن ِ این لباس نیستند. لابد محض ِ آبروداری است که این لباس، این دکمه ی مخفی را استفاده می کند. زاپاس ِ دکمه ی همرنگ را که پیدا کند دور انداخته خواهد شد ...

مثلن همین شبکه ی تهران، دکمه مخفی ناجور ِ تله ویزیون اسلامی ِ ایران است.
یا همین جناب « هاشمی رفسنجانی» دکمه ی مخفی ناجور ِ نظام است.
آدمهایی هم هستند که سرتا پایشان را با دکمه های مخفی ِ ناجور بسته اند. از یک طرف ادعا دارند که مذهبی اند و از یک طرف حرمت می شکنند مثل ِ آب خوردن.

لطفن کبک نباشید !


عکس اسراسادات، همین چند روز پیش (پست مربوط به اسراسادات من)

خیلی خوب است اینکه بچه باشی و از سادات هم باشی و بزرگترین آرزویت گشتن دور ِ دنیا با اسب کوچکت باشد. 
آن وقت برایت فقط حفظ کردن شعرهایی مهم است که مربی مهد کودک یادت می دهد.
فقط مغازه هایی برایت جذابند که عروسک می فروشند و ژله های رنگی و شکلاتهای عروسکی!
از تله ویزیون هم فقط کارتونهایش را میبینی و پیامهای بازرگانی اش را ...

و کاری به کار برنامه «دیروز امروز فردا» و «زمانه» و «اخبار شبانگاهی» نداری.
دیگر کاری به کار دروغ هایی که از صبح تا شب میشنوی نداری ...
دیگر برایت خیانت اطرافیان مهم نیست ... اصلن نمیفهمی خیانت یعنی چه!
وقتی هم حرفی میزنی بزرگترها خیال نمی کنند که دروغ گفته ای. همه حرفهایت را باور دارند و میدانند که صادقی ! آدمهای دوروبرت همه در نگاهت یک رنگند.

اما بزرگتر که می شوی و عقل و استخوانی که میترکانی همه چیز برایت مهم می شود. به جز شکلات های عروسکی و کارتونهای تله ویزیون و ... صداقت! برای اثبات خیلی از حقایق هم باید کلی شاهد بیاوری ... تقصیر تو هم نیست! اینقدر آدم رنگارنگ دیده ای که تشخیص خالص و ناخالصیش برایت دشوار شده. 

معصومیت ِ از دست رفته !

خسته تر از هر روز سوار اتوبوس می شوم. کنار پنجره جای مناسبی برای غرق شدن در افکاری است که از صبح درگیرش بودم. سنگینی نگاهش در چشمانم مرا متوجه خود می کند. نگاهش که میکنم خشکش میزند انگار! لبخندی میزنم و او ناز می کند و میخزد کنار صندلی و زیر چشمی نگاهم می کند. لبخندی دوباره یخ نگاه کودکانه اش را می شکند و لبخند میزند. جعبه ای کوچک و صورتی رنگ در دست داشت که دائم زیر و رویش می کرد. می خواست مرا متوجهش کند که شدم. چشمانم دوباره خندید و گفتم:« میشه نشونم بدی چی توشه؟» با ذوقی که کرده بود نگاهی به مادرش کرد و اجازه دادن جعبه را با لبخند ِ مادرش گرفت. جعبه کوچک و بچگانه ای بود اما محتویاتش ... سشوار پلاستیکی، بورس پلاستیکی، بیگودی پلاستیکی، رژ لب بچگانه، جعبه سایه چشم و ... روی آینه اش هم تصویر ِ زنی زیبا بود که لابد باید کودکان خود را با این لوازم خود را شبیه او میساختند!
به مادرش نگاه کردم. انگار که سوالم را از چشمانم خوانده بود گفت:« والا چی بگم! خواهرم تازه یه بچه به دنیا آورده. دیروز رفته بودیم سیسمونی دخترشو ببینیم. روی میز آینه اتاق ِ کودک، سرویس لوازم آرایش بچگانه هم چیده بودن. اینم دلش خواست.»

اتوبوس در ایستگاهی ایستاد. سنگینی نگاهش مرا به سمت خود کشید. نگاهش مانند «لبخند ژکوند» است انگار! روزهای قبل مهربان به نظر میرسید اما امروز نگاهش بغض داشت ... 

حقیقت ِ روشن ِ انکارناپذیر

در دبستان دخترانه ای معلم درباره «تضاد» صحبت می کرد. می گفت:« متضاد سیاه، سفید است. متضاد روشن، خاموش است و ... و چیزی نمی تواند همزمان هم سفید باشد هم سیاه. یا هم روز باشد هم شب. مثلن تا حالا دیده اید که در آسمان هم ماه باشد هم خورشید؟ » دانش آموزان با صدای بلند و کشداری پاسخ دادند:« بــــــــــــــــــــله ».

و این یک حقیقتِ روشن ِ انکارناپذیر است.

مثل ذات ِ خیلی از آدمها ...
آدمهایی که همه تناقضات را باهم دارند. هم سفیدند هم سیاه، هم آفتابیند هم مهتابی، هم همه کاره اند هم هیچ کاره، هم درون نظامند هم برون نظام ... بی تکلیف ِ بی خود ِ بی جهت!

+ دارم سعی می کنم همرنگ جماعت شوم،آهای جماعت ... میشود کمکم کنید؟! شما دقیقا چه رنگی هستید؟!

یک صبح ساده

با صدای اذانِ مسجدِ کوچه بیدار می شوم. چقدر دل انگیز اذان میگوید. نماز را که میخوانم چادرم را به سر میکنم و روانه محل کار که مدرسه ایست در وسط شهر می شوم. « لاتحزن ان الله معنا » و « سلم قولا من رب رحیم » و چند تابلوی دیگر که در راه پل عابر پیاده نصب شده مثل همیشه و هرروز توجهم را به خود جلب می کند. صدای رادیویی که از خودرویی بلند شده آوای ترانه ایست در وصف امام زمان(عج) که هر خفته ای را بیدار می کند. اربعین هم گذشته ولی شهر هنوز سیاه پوش واقعه کربلاست ...
برنامه صبحگاهی مثل همیشه با صوت قرآن شروع می شود و بعد از خواندن دعا و سرود، دانش آموزان روانه کلاسشان می شوند. زنگ اول دین و زندگی دارند ...
این یک صبح ساده ی ایرانی است. گرچه نواهای دیگری هم میتوانی از خودورها در خیابان بشنوی گرچه میتوانی در بین مسئولانش کم کار و متخلف و ریاکار و ... ببینی. گرچه می توانی دخترانی را ببینی که حجاب کاملی ندارند اما در کنارشان میتوانی زنانی در کشورت ببینی که هم یک الگو برای زنان از لحاظ حجاب و هم یک الگو برای مردان از لحاظ وظیفه شناسی و خدمت رسانی برای جامعه هستند. رهبری دارد که مهرش در دل همه شیعیان جهان است. وقتی دلت هوای حرم کند تله ویزیونش شبکه ی نور دارد تا دلی به هوای حرم کریمه ی اهل بیت صفا دهی. میتوانی در بین هیاهوی مردم و بوق ماشین ها صدای اذان را از هر مسجدی بشنوی. می توانی آزادانه از اسلام سخن بگویی و از اسلام بشنوی ... به خاطر دینی که داری تحقیر نمی شوی ... میتوانی خدا را با صدای بلند فریاد بزنی ...

با صدای اذان موبایلم بیدار می شوم. صوت دل انگیزی دارد. نماز را که خواندم سراغ کتابهای مدرسه می روم. بیخیال ورقش میزدم و به نوشته هایش نگاه می کردم. پدرم اجازه نمی دهد به مدرسه بروم. از روزی که اعلام رسمی شده است که دختران با حجاب حق حضور در مدارس را ندارند پدرم خانه نشینمان کرده است. همسایه امان که زنی مهربان و باسواد است چند روز یک بار سری به ما میزند و به درسهایمان رسیدگی می کند. آفتاب که میزند روسری ام را سرم میکنم و برای یک قرار دوستانه راهی می شوم. از کنار مسجد کوچه امان که اغلب اوقات بسته است میگذرم. امسال حتی برنامه عزاداری برای ایام محرم هم اینجا نداشتیم. خیلی شانس آورده ایم که اینجا را هم مثل مساجد محمد(ص) و فاطمه(س) تخریب نکرده اند. صدای آزار دهنده موسیقی تند خودرویی که کنار خیابان پارک شده است مرا متوجهش می کند. دختر و پسر جوانی با بی قیدی تمام در آن نشسته اند و ... سری تکان می دهم و عبور می کنم. کارگرانی آنطرف خیابان در حال تعویض تابلوی تبلیغاتی عطری هستند که مدلش زن زیبا و نیمه عریانی است. من هم این طرف خیابان منتظر دوستم میمانم ...
این یک صبح ساده ی آذربایجانی است. کشوری که 95درصد مردمش مسلمانند و 85درصدش شیعه! گرچه از مساجدش هیچ نوای اذانی شنیده نمی شود. گرچه در مساجد و مدارس و دانشگاهش از دین اسلام خبری نیست. گرچه مسئولینش ریاکار و حقه بازند. گرچه حاکمش دین فروش است و دشمنان اسلام را در همه امور کشورمان دخالت می دهد. اما هنوز دلهایی به نور اسلام اینجا می تپد. هنوز عمارانی هستند که عشق به ولایت سرشان می شود. هنوز خانه هایی هست که چراغشان به نور قرآن روشن می شود. هنوز منتظر موعود آخرالزمان و هنوز چشم به راه آمدنش هستیم. هنوز خدا اینجاست ...

سایه روشن این روزها ...

« السلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار یا اباعبدالله یا ابا عبدالله ... » و خانوم ها هم تکرار می کردند « یا اباعبدالله یا اباعبدالله ... ». خانمی آرام طوری که فقط اطرافیان میشنیدند رو به مداح گفت:« یکی از اساتید میگویند در دعاها بدئت ایجاد نکنید. وقتی در زیارت عاشورا «یا اباعبدالله» یک مرتبه آمده است ما هم باید همانگونه بخوانیمش. چنانچه در زیارت جناب کمیل «یا رب» سه مرتبه گفته میشود و ما هم باید همان سه مرتبه را بگوییم.» مداح هم خنده ای کرد و با همان میکروفن گفت:« خب ما از روی شوری که داریم «یا اباعبدالله» را بیشتر تکرار میکنیم.» آن خانم لبخندی زد و گفت:« زیارت عاشورا به نقل از امام محمد باقر(ع) است یعنی ما بیشتر از آن امام شور داریم؟ مسلما ایشان در نقل این زیارت بیشتر شور داشته اند و ما هم زیارتی را میخوانیم که ایشان نقل کرده اند.» مداح با همان میکروفن گفت:« خب ملت یک جورایی به این موضوع عادت کرده اند ولی اشکال ندارد ما یک مرتبه میگوییم.» و مراسم ادامه یافت ... و لعن الله امه اسرجت و الجمت و تنقبت لقتالک بابی انت و امی ... و مردم گفتند «بابی انت و امی بابی انت و امی ...
به قسمت هایی از زیارت هم که رسیدیم مداح گفت:« یک مرتبه می گوییم به نیت صدمرتبه ... اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و ... !!!

خانم ها دورتا دور منزل نشسته اند. مخلوط بوی انواع ادکلن ها تشخیص مارکشان را سخت کرده است. بعد از صرف شیرینی و میوه مداح تشریف آوردند. مارک عطرش باز هم قابل تشخیص نبود ولی نوع عطرش تابلو بود که سیگار است. پشت میکروفن نشستند و صلواتی فرستادند. صدایشان کاملن مردانه و بلند بود. زیارت عاشورا مثل همه مراسم ها در برنامه ایشان هم بود. خیلی روان و ساده دعا را می خواندند. وسط زیارت استراحتی داده شد تا دوباره پذیرایی شویم. ایشان هم سیگاری دود کردند و مراسم دوباره ادامه یافت ...

جمعیت زیادی در مراسم حضور داشت. تا مداح تشریف بیاورند دو نفر از خانومها دعا و زیارت قرائت کردند. وقتی مداح تشریف آورد برای نشستنش در کنار دیوار جا نبود و کسی هم از کنار دیوار بلند نمی شد تا جایش را به مداح بدهد. ایشان هم خیلی خاکی و افتاده همان وسط کنار آن دو خانومی که دعا قرائت میکردند نشست. صدای ایشان هم کلفت و مردانه بود. میکروفن را که دستش گرفت قبل از هر حرفی گفت:« میدونید من برای رفتن به مراسم ها چند میگیرم؟ کم کمش ... تومن! من برای کاری که میکنم خیلی ارزش قائلم ولی اینکه وقتی میام میبینم برای مداح ی جا نیست واسه نشستنش ارزش کارم میاد پایین!» بعد هم با همان اخم صلواتی فرستاد و مراسم شروع شد. مداحی اش سبک مردانه داشت. حتی هنگامی که مداحی میکرد آن دو خانوم و چند نفری هم که دوروبرشان بودند با صدایی بلندتر از بقیه ایشان را همراهی می کردند. سبک عجیبی هم در سینه زنی داشتند با یک دست به زانو میزدند و با یک دست به سینه! بعد هم که مراسم تمام شد از همان پشت میکروفن شماره موبایلش را اعلام کرد و با عصبانیت هم گفت:« فقط یک بار اعلام میکنم دیگه هم تکرار نمیشه! »

اربعین هم گذشت ...
گفتم: از اینجا تا کربلا چقدر راه است؟ گفت: آنقدر که بگویی « السلام علیک یا اباعبدالله. »

« خب، اگر بنا شد نيتِ خدائى باشد، پس بايد شما نگاه كنيد ببينيد كدام بيان، ذكر كدام منقبت، بيان كدام فضيلت، مخاطب شما را هدايت ميكند؛ اين آن نكته‌اى است كه من در طول اين سالهاى متمادى - شايد بيست و چند سال است كه ما مثل امروزى، اين نشست را با مداحان و بلبلان غزلخوان اين بوستان داريم - هميشه تكرار كردم. ببينيد چه بخوانيد، چه بگوئيد، مستمع شما ميشود متنوّر به نور فاطمه‌ى زهرا (سلام الله عليها). يك چيزهائى هست كه گفتن آنها هيچ گشايشى و هيچ فتوحى در ذهن شنونده‌ى شما به وجود نمى‌آورد، هيچ بهجتى در جان مستمع شما به وجود نمى‌آورد؛ اينها را نگوئيد. آن چيزهائى را بگوئيد كه دلها را نرم ميكند، خاشع ميكند، به پيروى از فاطمه‌ى زهرا (سلام الله عليها) راغب ميكند. آن چيزهائى را بگوئيد كه ميتواند مستمع شما را به پيمودن راهى كه آن بزرگوار رفت، تشجيع كند، تشويق كند. اينها فكر لازم دارد، آموزش لازم دارد؛ كار، آسان نيست. »
بیانات مقام معظم رهبری در دیدار جمعی از مداحان سراسر کشور (متن کامل)

به بهانه روز دانشجو ...

دانشجویان شهیدی که مسئولان دانشگاه تبریز فراموششان کردند

گهواره خون


غزه در خون و آتش/ حمله وحشیانه رژیم صهیونیستی به غزه

سقفی به وسعت آسمان

پنجره اتاق بخار گرفته، هوای بیرون سرد است و هوای داخل گرمِ گرم و من در خواب شیرین سحرگاهیم ...دوستان مثل همیشه در رویاهایم هستند و من تلاشی برای بیدار شدن از خواب نمی کنم ... ولی انگار کسی به شدت تکانم میدهد که بیدار شو! به خودم که می آیم متوجه زلزله میشوم. یکی از همان سه هزار پس لرزه ای بود که تقربیا هفته ای یک بار تجربه اش میکنیم. نگاهی به آسمان می اندازم. هوا به شدت بارانی است، دلم سِیر میکند به خانه هایی که دیگر سقفی برای پناه بردن از باران های شدید ندارند به پنجره هایی که حالا قاب زمین شده اند، به دل های مضطرب و آشفته ای که لرزه اش بیشتر از ریشترهای زلزله است، به چشم های بغض گرفته ی کودکانی که بعد از هر لرزه به جای آغوش پدر و مادرشان به گوشه ی خرابه ای میخزند که قبلا خانه بود و گرم بود و آغوش مادر را داشت! و چه تشابه عجیبی است بین شبهای بی چراغ این خانه ها و شبهای بی چراغ خرابه های شام و بی تابی دختران یتیم ... سرگردانی کودکان بعد از هر زلزله و سرگردانی یتیمان دشت کربلا ... و البته این شدائد و سختی قطره ای نیست از بلای دشت کربلا.

بخاری اتاق را خاموش میکنم، پنجره را باز می کنم ... هوا چقدر سرد است! قطرات باران که به صورتم می خورد بی تاب تر می شوم ... می خواهم فریاد بزنم اما ... آرام زمزمه می کنم:« بسم الله الرحمن الرحیم. اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ ... » و فوت می کنم به هوا.

گزارش اختصاصی / برف سنگین در منطقه ورزقان

ان الحق لا یعمل به ...

نوشته هایی که میخوانید خطابه هایی از چند مسجد مختلف است. و صرفا جهت اطلاع و هوشیاری بعضی افراد نوشته شده است. گرچه خواننده خاصّ ندارد اما خواص بیشتر حواسشان را جمع کنند لطفا.

سخنران از نشانه های ظهور امام زمان(عج) سخن می گفتند. از شمشیرش از جنگهایش از صیحه های آسمانی و از برهم ریختگی و ... این بود امام زمانی که توصیفش را می کنند! خانوم میانسالی اینها را که شنید آرام و با ترس گفت: « ای خدا پنج تومن میندازم تو صندوق صدقات امام زمان نیاد! »

ماجرای کربلا این روزها بازار داغی در مساجد دارد. خطّاب از به نبرد رفتن جناب قاسم(ع) میگفتند. وقتی مادرشان ایشان را راهی میدان جنگ میکردند رو به ایشان گفته اند:« پسرم حالا که به میدان جنگ میروی پیش همسرت نرو. چون شما دیشب عقد کرده اید و زن هم چون کم عقل است مانع از رفتنت به میدان خواهد شد! » زن میانسالی در مقابل این سخن خطّاب گفت: «حاج آقا کی گفته زن کم عقله؟ » حاج آقا:« بله دیگه زن کم عقل و ناقص العقله » زن: « دلیلتون چیه؟ » حاج آقا: « از آن جهت که زن در ارث نصف مرد سهم دارد. » زن: « اون که دلیلش اینه که مرد نان آوره برای همین سهمش بیشتره.» حاج آقا: « خب پس چرا در دیه مرد دوبرابر زن دیه میگیره؟» زن:« خب دلیلش بازم همونیه که گفتم! در قرآن هم داریم آیشو.» حاج آقا: «بله! کدوم آیه؟» زن:« الرجال قوامین علی النسا یعنی مرد چون عهده دار زن هست در حقوق مادی سهم بیشتری داره. اگه زن کم عقله چرا در 9 سالگی خدا ازش تکلیفی رو میخاد که از یه زن 40 ساله میخاد؟! » حاج آقا: « بله دیگه! ... ولی شما باز با حاج خانوم هم صحبت کنید ببینید ایشون چی میگن. »

قرار شده است جوانهای محله را هم جمع کنند تا سخنران درباره موضوع مهم و اساسی ولایت سخنرانی بنمایند. رهبری را اینگونه شروع کردند به توصیف کردن که « ایشان در منزلشان یک فرش کهنه و از رو رفته دارند و حتی یخچال هم ندارند.» ولایت یعنی این!؟

...

آری و در آن زمان هستی حیات خواهد یافت، عشق پروبال خواهد گشود و در رگهای خشکیده علم، خون تازه خواهد دوید. پشت هیولای ظلم و جهل با خاک، انس جاودان خواهد گرفت، شیطان خلع سلاح خواهد شد، انسان بر مرکب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد کرد

بخشی از کتاب « خدا کند تو بیایی » نوشته: سید مهدی شجاعی

قابل توجه مسئولین

این دست ها سردشان است ...

زلزله زدگان در محاصره سرمای زیر 20درجه
البته بهتر است خودتان از موتورهای جستجوگر اوضاع را پیگیری کنید ...
چون نه طاقت گفتن اوضاع سرما را دارم و نه دل گفتن کشته شدن دو کودک در اثر سرما در مناطق زلزله زده را ...

الگوهای چشم بادامی!

چند سالیست فضای صدا و سیما تغییرات محسوسی کرده است در حدی که یک کودک ابتدا خوانی هم این تغییرات را حس میکند!تغییراتی از قبیل سبک پوشش و آرایش بازیگران، سبک زندگی و حتی قهرمان سازی و الگو سازی!

با پیشرفت رسانه ها بخصوص رسانه های تصویری مردم میل بیشتری به استفاده از آنها دارند و اغلب اوقات خود را با این نوع رسانه ها میگذرانند. و طبیعتا ارزش رسانه ها در رابطه با انتقال ارزشها اهمیت فوق العاده ای یافته است. بخصوص در رابطه با ارزشهای دینی رسانه های تصویری اهمیت بیشتری یافته اند.
اما متاسفانه تله ویزیون اسلامیِ ایران نه تنها به ارزشهای دینی اسلامی توجهی ندارد بلکه اغلب با پخش برنامه هایی در سرکوب این ارزشها تلاش میکند.

صدا و سیمای ایرانی ِ به ظاهر اسلامی ِ ما مدتهاست با پخش فیلمهای کره ای قهرمانان اسطوره ایی در ذهن مردم ساخته است که هرکدام از شخصیتها نه تنها واقعی نیستند بلکه کارهایی هم که انجام میدهند هیچ سنخیتی با فرهنگ ایرانی ندارد.
با این حال ما هر سال شاهد فیلمهای افسانه ای کشور کره هستیم در حالی که جای قهرمانان ایرانی و حقیقی خودمان را در صفحه تله ویزیون خالی میبینیم. قهرمانان هشت سال دفاع مقدس،قهرمانان دینی، قهرمانان ملی و وطنی خودمان، و حتی قهرمانان معاصری که هیچ توجهی به آنان نمیشود.

الگو سازی از شخصیت های کره ای در تله ویزیون ایران تا حدی است که قهرمانان کودکان ایرانی «جومونگ» و به تازگی «دونگ یی» شده است!

اصلا این صداو سیما تا بحال از خود پرسیده است که نمایش چنین داستانهای افسانه ایی و چنین نوع زندگی ای چه تاثیر مثبتی بر مردم ایران دارد؟اصلا این فیلمها چه آموزه ای دارند؟ اصلا هدف صداو سیما از پخش این نوع فیلمها چیست؟
چرا به جای پرداختن به شخصیت ها و قهرمانان ایرانی و یا اسلامی خودمان باید چنین فیلمهایی نمایش داده شود؟

این صدا و سیما به خیال خود با ساختن چند فیلم مذهبی آن هم چند سال یکبار، دین خود را به انقلاب داده است. در صورتی که بیشتر تخریب ارزشهای دین کرده تا حفظ آن.

همه ادیان غیر اسلامی برای تبلیغ دین خود کلی فیلم ساخته اند اما روی هم رفته چند فیلم داریم که تبلیغ اسلام باشد؟ بیشترین فیلم مذهبی را مسیحیان ساخته اند و متاسفانه کمترین فیلمهای مذهبی را مسلمانان دارند. و البته بیشترین فیلمهای ضد مذهب هم علیه اسلام ساخته شده است.
چرا باید درباره پیامبری که قرآن ایشان را «اسوه الحسنه» خطاب میکند هیچ تولید رسانه ای نداشته باشیم؟ چرا درباره حضرت فاطمه(س) هیچ فیلمی ساخته نشده است؟ چرا الگوهای اسلامی را کنار گذاشته ایم و اینقدر شخصیت های غیر اسلامی را الگو سازی میکنیم؟

و ما در مقابل این همه کم کاری در عرصه شناساندن الگوهای درست چه کارهایی انجام داده ایم؟

+ ما چگونه میتوانیم از زندگی حضرت زهرا(س) الگو بگیریم؟

چه زیبا می گفت مترسک
وقتی نمی شود رفت همین یک پا هم اضافیست ...

نائب: اما مترسک جان میشود ماند و در همین ماندن هم به اوج رسید!

سیاه پوش کدامتان شوم؟

کلاس ادبیات فارسی سال سوم بود که صدای عبور هواپیمایی حواسمان را پرت کرد به سمت آسمان.
وقتی به خودمان آمدیم دبیرمان به شوخی گفت:« یه کارشناس خارجی می گفت ایرانیها زمانی پیشرفت میکنند که وقتی هواپیمایی از آسمون عبور کرد بهش نگاه نکنند!» همه بچه های کلاس هم خندیدند. خواستم بگویم دلیل نگاه کردن من ولی چیز دیگری بود ... نگفتم! که سالهاست هر هواپیمایی از آسمان عبور می کند در دل برایش دعا میکنم که سالم به زمین برسد. وقتی هواپیمایی می بینم برایش دست تکان میدهم شاید خلبانش افشینِ ما باشد که از آن بالا در زمین دنبال آشنایی میگردد که برایش دست تکان بدهد.

ولی حالا سه سال است هر هواپیمایی که میبینم دیگر دستی تکان نمیدهم فقط صلواتی نثار روح شهیدِ افشین مان می کنم.
سه سال پیش؛ سی و یک شهریور؛ آخرین پروازش سالم به زمین ننشست؛ اصلن به زمین نرسید؛ همانجا در آسمان، آسمانی تر شد ...

چه جمله زیبایی روی بنر یادبودش نوشته بودند: « افشین جان آخرین پرواز آسمانیت مبارک »


+ امروز چهلم حادثه دلخراش زلزله آذربایجان شرقی است ...

آذربایجان تسلیت


چون آینه پیش تو نشستم که ببینی ... در من اثر سخت ترین سخت ترین زلزله ها را زلزله ها را زلزله ها
را

+ شب زلزله در بیمارستان امام رضا(ع) زنی را دیدم که از بس به سر و زانویش کوبیده بود دیگر نای ناله کردن هم نداشت. وقتی نگاههای مضطرب ما را دید با صدای ضعیفی گفت:« باجیم ئولوب ... باجیم ئولوب»
+ پدری را دیدم که دو کودکش هنوز زیر آوار بود و همسرش را به بیمارستان آورده بودند
+ مادری را دیدم که بی تاب میگفت:«ای وای بالام ای وای!». پسرش تازه از تبریز به روستایشان برگشته بود برای دیدن نامزدش. پسرش، تازه عروسش و همسرش ...
+ لیوان آب را که به دستش دادیم بسم ا... ی گفت و افطار کرد!

امروز در تاکسی راننده ی «قیدار» صفتی میگفت: زلزله که ترس ندارد!


آخه نجه من بئله دتله دوزوم؟
أستی جانیم سیخیلیده قول قاناتیم
آذربایجانیم سن گیی قارانی

آغلاما آنام ... آغلاما

تصاویر: زلزله آذربایجان شرقی




خوش بحالم ...

                                                        +  +


مهمونی خدا به همتون خوش بگذره ...
التماس دعا

احساس پادشاهی

یاد بچگی‌هایمان بخیر! تابستان که میشد کل فامیل جمع میشدیم خانه‌ی مادربزرگ و در آن حیاط بزرگ خانه‌اش کلی با بچه های فامیل بازی میکردیم و البته گاهی شیطنت! یادش بخیر ... در یکی از این تابستانها گوشه‌ای از حیاط با چوب و قوطی و برگ وگل و ... یک تخت پادشاهی ساختیم و از بچه‌های کوچک فامیل پول میگرفتیم و اجازه میدادیم که روی آن «تخت پادشاهی» بنشینند و «احساس پادشاهی» کنند! هرکسی روی تخت مینشست برایش از درختان میوه‌ی همان حیاط میوه میچیدیم و از آب حوض همان حیاط برایش آب میاوردیم و از باد همان حیاط بادش میزدیم! و چه لذتی داشت خرج کردن پولی که برایش عرق جبین ریخته بودیم!

قد که کشیدیم و بزرگ که شدیم خیال کردیم این بازیها، بچه بازی بود و بزرگترها این بازیها را بلد نیستند؛ غافل که استادتر از ما هستند و این بازیها جز کارشان است و خیلی از این بزرگترها از همین بازیها عرق جبین میریزند و پول درمیاورند و خرجش میکنند! «تخت پادشاهی» میسازند و خیلی از بزرگترهای دیگر را تشویق میکنند و روی آن تخت مینشانند و کلی هندوانه زیر بغلش میگذارند و خود را طرفدار او نشان میدهند و از جیب خودش هم برای خودش نوشابه میخرند و تبلیغاتش میکنند و اینگونه برایش «احساس پادشاهی» ایجاد میکنند! برای رسیدن به اهداف خود او را «آقا» و «قربان» خطاب میکنند و بعد از اینکه روی «تخت پادشاهی» نشست از او انتظار دستمزد و کلی لطف و عنایت و پارتی بازی و ... دارند! و اگر این «پادشاه» کاری برایشان انجام نداد و یا کاری را که به مذاقشان خوش بیاید انجام نداد، از او روی برمیگردانند و تخریبش میکنند! انگار نه انگار که تا همین دیروز داشتند حمایتش میکردند و طرفدارش بودند و قربان صدقه اش میرفتند و ...

عجیب است اینکه، بچه‌ها بازیهای بزرگترها را انجام میدهند یا بزرگترها بچه بازی میکنند؟!