خسته تر از هر روز سوار اتوبوس می شوم. کنار پنجره جای مناسبی برای غرق شدن در افکاری است که از صبح درگیرش بودم. سنگینی نگاهش در چشمانم مرا متوجه خود می کند. نگاهش که میکنم خشکش میزند انگار! لبخندی میزنم و او ناز می کند و میخزد کنار صندلی و زیر چشمی نگاهم می کند. لبخندی دوباره یخ نگاه کودکانه اش را می شکند و لبخند میزند. جعبه ای کوچک و صورتی رنگ در دست داشت که دائم زیر و رویش می کرد. می خواست مرا متوجهش کند که شدم. چشمانم دوباره خندید و گفتم:« میشه نشونم بدی چی توشه؟» با ذوقی که کرده بود نگاهی به مادرش کرد و اجازه دادن جعبه را با لبخند ِ مادرش گرفت. جعبه کوچک و بچگانه ای بود اما محتویاتش ... سشوار پلاستیکی، بورس پلاستیکی، بیگودی پلاستیکی، رژ لب بچگانه، جعبه سایه چشم و ... روی آینه اش هم تصویر ِ زنی زیبا بود که لابد باید کودکان خود را با این لوازم خود را شبیه او میساختند!
به مادرش نگاه کردم. انگار که سوالم را از چشمانم خوانده بود گفت:« والا چی بگم! خواهرم تازه یه بچه به دنیا آورده. دیروز رفته بودیم سیسمونی دخترشو ببینیم. روی میز آینه اتاق ِ کودک، سرویس لوازم آرایش بچگانه هم چیده بودن. اینم دلش خواست.»

اتوبوس در ایستگاهی ایستاد. سنگینی نگاهش مرا به سمت خود کشید. نگاهش مانند «لبخند ژکوند» است انگار! روزهای قبل مهربان به نظر میرسید اما امروز نگاهش بغض داشت ...