معامله منصفانه !
از راه که رسید دخترش بدو بدو جلوی در رفت و مثل همیشه کمکش کرد تا پاهایش را در آورد. پاهایی که یک روز گرم با صدای خمپاره ای روی زمین جهید و از بی
تجربگی و خامی نوجوانی اش دو پایش را از زانو از دست داد. هیچ وقت جای خالی پاهایش را در زندگیش حس نکرده بود.
پنجشنبه هفته پیش نتایج کنکور را اعلام کردند. مثل خیلی از پدران کنار دخترش جلوی کامپیوتر نشست و نتیجه تلاشهای دخترش را دید. رتبه دو رقمی کنکور البته با سهمیه!
امروز که برای انتخاب رشته به مدرسه اش رفته بود نگاههای همکلاسی ها بیشتر از اینکه خوشحالش کند او را به گریه مینداخت. « والا ما هم صبح تا شب درس خوندیم این شد رتبمون اونوقت این باید با یه سهمیه کلی از ما جلو بزنه واقعن که این نهایت بی انصافیه ... »
این دیالوگهای واقعی دخترانی بود که امروز میشنیدم ... دلم طاقت نیاورد! به آرامی نزدیکشان شدم و گفتم: دختر گلم رتبت چند شده؟ ابرویی بالا انداخت و گفت: سه رقمی شدم. گفتم: دلت میخاد دو رقمی یا حتی تک رقمی بشی؟ گفت: چرا که نه ! گفتم: فقط یه شرط داره! بی معطلی گفت: چی؟!! گفتم: دو تا پای پدرت. اخمی کرد و گفت: ینی چی خانوم!؟ گفتم: مگه نمیخای رتبه سه رقمی تو دو رقمی بشه؟ میتونی از دو پای پدرت بگذری و این پیشنهادمو قبول کنی. اخمش بیشتر شد و گفت: خانوم من پدرمو خیلی دوست دارم یک تار موی بابامو هم حاضر نیستم به خاطر خودم فدا کنم. گفتم: ولی بابای این دختر که داری فک میکنی با بی انصافی رتبش شده دو رقمی به خاطر تو و پدرت و خانوادت و خیلیای دیگه دو تا پاشو فدا کرده ! آیا این بی انصافی نیست؟! دختر لبخندی زد و گفت نوش جونش ما که بخیل نیستیم!
+ چی بگم والا ...
پنجشنبه هفته پیش نتایج کنکور را اعلام کردند. مثل خیلی از پدران کنار دخترش جلوی کامپیوتر نشست و نتیجه تلاشهای دخترش را دید. رتبه دو رقمی کنکور البته با سهمیه!
امروز که برای انتخاب رشته به مدرسه اش رفته بود نگاههای همکلاسی ها بیشتر از اینکه خوشحالش کند او را به گریه مینداخت. « والا ما هم صبح تا شب درس خوندیم این شد رتبمون اونوقت این باید با یه سهمیه کلی از ما جلو بزنه واقعن که این نهایت بی انصافیه ... »
این دیالوگهای واقعی دخترانی بود که امروز میشنیدم ... دلم طاقت نیاورد! به آرامی نزدیکشان شدم و گفتم: دختر گلم رتبت چند شده؟ ابرویی بالا انداخت و گفت: سه رقمی شدم. گفتم: دلت میخاد دو رقمی یا حتی تک رقمی بشی؟ گفت: چرا که نه ! گفتم: فقط یه شرط داره! بی معطلی گفت: چی؟!! گفتم: دو تا پای پدرت. اخمی کرد و گفت: ینی چی خانوم!؟ گفتم: مگه نمیخای رتبه سه رقمی تو دو رقمی بشه؟ میتونی از دو پای پدرت بگذری و این پیشنهادمو قبول کنی. اخمش بیشتر شد و گفت: خانوم من پدرمو خیلی دوست دارم یک تار موی بابامو هم حاضر نیستم به خاطر خودم فدا کنم. گفتم: ولی بابای این دختر که داری فک میکنی با بی انصافی رتبش شده دو رقمی به خاطر تو و پدرت و خانوادت و خیلیای دیگه دو تا پاشو فدا کرده ! آیا این بی انصافی نیست؟! دختر لبخندی زد و گفت نوش جونش ما که بخیل نیستیم!
+ چی بگم والا ...
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 17:59 توسط نائب
|
شما جوانان باید خیلی هوشیار و بیدار باشید، باید اهداف دشمن را بشناسید، ملت و دولتی تسلیم میشوند که دشمن را درست نشناسند یا دچار فساد و بدبختی باشند، من این توصیه را به جوانان دارم که آنچه که دشمن میخواهد، به فضل پروردگار آن را در میان ملت ایران به دست نمی آورد.