یک صبح ساده
با صدای اذانِ مسجدِ کوچه بیدار می شوم. چقدر دل انگیز اذان میگوید. نماز را که میخوانم چادرم را به سر میکنم و روانه محل کار که مدرسه ایست در وسط شهر می شوم. « لاتحزن ان الله معنا » و « سلم قولا من رب رحیم » و چند تابلوی دیگر که در راه پل عابر پیاده نصب شده مثل همیشه و هرروز توجهم را به خود جلب می کند. صدای رادیویی که از خودرویی بلند شده آوای ترانه ایست در وصف امام زمان(عج) که هر خفته ای را بیدار می کند. اربعین هم گذشته ولی شهر هنوز سیاه پوش واقعه کربلاست ...
برنامه صبحگاهی مثل همیشه با صوت قرآن شروع می شود و بعد از خواندن دعا و سرود، دانش آموزان روانه کلاسشان می شوند. زنگ اول دین و زندگی دارند ...
این یک صبح ساده ی ایرانی است. گرچه نواهای دیگری هم میتوانی از خودورها در خیابان بشنوی گرچه میتوانی در بین مسئولانش کم کار و متخلف و ریاکار و ... ببینی. گرچه می توانی دخترانی را ببینی که حجاب کاملی ندارند اما در کنارشان میتوانی زنانی در کشورت ببینی که هم یک الگو برای زنان از لحاظ حجاب و هم یک الگو برای مردان از لحاظ وظیفه شناسی و خدمت رسانی برای جامعه هستند. رهبری دارد که مهرش در دل همه شیعیان جهان است. وقتی دلت هوای حرم کند تله ویزیونش شبکه ی نور دارد تا دلی به هوای حرم کریمه ی اهل بیت صفا دهی. میتوانی در بین هیاهوی مردم و بوق ماشین ها صدای اذان را از هر مسجدی بشنوی. می توانی آزادانه از اسلام سخن بگویی و از اسلام بشنوی ... به خاطر دینی که داری تحقیر نمی شوی ... میتوانی خدا را با صدای بلند فریاد بزنی ...
با صدای اذان موبایلم بیدار می شوم. صوت دل انگیزی دارد. نماز را که خواندم سراغ کتابهای مدرسه می روم. بیخیال ورقش میزدم و به نوشته هایش نگاه می کردم. پدرم اجازه نمی دهد به مدرسه بروم. از روزی که اعلام رسمی شده است که دختران با حجاب حق حضور در مدارس را ندارند پدرم خانه نشینمان کرده است. همسایه امان که زنی مهربان و باسواد است چند روز یک بار سری به ما میزند و به درسهایمان رسیدگی می کند. آفتاب که میزند روسری ام را سرم میکنم و برای یک قرار دوستانه راهی می شوم. از کنار مسجد کوچه امان که اغلب اوقات بسته است میگذرم. امسال حتی برنامه عزاداری برای ایام محرم هم اینجا نداشتیم. خیلی شانس آورده ایم که اینجا را هم مثل مساجد محمد(ص) و فاطمه(س) تخریب نکرده اند. صدای آزار دهنده موسیقی تند خودرویی که کنار خیابان پارک شده است مرا متوجهش می کند. دختر و پسر جوانی با بی قیدی تمام در آن نشسته اند و ... سری تکان می دهم و عبور می کنم. کارگرانی آنطرف خیابان در حال تعویض تابلوی تبلیغاتی عطری هستند که مدلش زن زیبا و نیمه عریانی است. من هم این طرف خیابان منتظر دوستم میمانم ...
این یک صبح ساده ی آذربایجانی است. کشوری که 95درصد مردمش مسلمانند و 85درصدش شیعه! گرچه از مساجدش هیچ نوای اذانی شنیده نمی شود. گرچه در مساجد و مدارس و دانشگاهش از دین اسلام خبری نیست. گرچه مسئولینش ریاکار و حقه بازند. گرچه حاکمش دین فروش است و دشمنان اسلام را در همه امور کشورمان دخالت می دهد. اما هنوز دلهایی به نور اسلام اینجا می تپد. هنوز عمارانی هستند که عشق به ولایت سرشان می شود. هنوز خانه هایی هست که چراغشان به نور قرآن روشن می شود. هنوز منتظر موعود آخرالزمان و هنوز چشم به راه آمدنش هستیم. هنوز خدا اینجاست ...
شما جوانان باید خیلی هوشیار و بیدار باشید، باید اهداف دشمن را بشناسید، ملت و دولتی تسلیم میشوند که دشمن را درست نشناسند یا دچار فساد و بدبختی باشند، من این توصیه را به جوانان دارم که آنچه که دشمن میخواهد، به فضل پروردگار آن را در میان ملت ایران به دست نمی آورد.