اصلن قرار نبود من هم همسفر خانواده شوم.قرار بود من و مغیث امسال را هم برویم جنوب.قرار بود برویم دزفول! خیلی هم برای رفتن بدو بدو کردیم کوله بار که ظرفیتش پر شد و بسیج مهندسین هم کلن برای امسال برنامه نداشت و دانشگاه هم که زود میرفت و با سرکار رفتنم جور نیامد. این شد که راهی مشهد شدیم ...

از اولش هم اصلن قرار نبود خاطره بنویسم. حتی قرار نبود عکس بگیرم چون سال پیش خیلی گرفته بودم. احتمالن تحت تاثیر کتاب «همسایه خانه زاد» بود که هوس سفرنامه نویسی زد به سرم. مسیر تبریز-مشهد را از راه دشت کویر انتخاب کردیم تا زودتر برسیم. دیدن مناطق بی آب و علف و تپه های خاکی ِ کوتاه کوتاه مرا بیشتر هوایی می کرد که وسط ِ راه پیاده شوم و بدو بدو بروم اهواز. البته این فقط یک تخیل بود.

سفرنامه نویسی زیاد بلد نیستم. اما سفرنامه زیاد خوانده ام. قشنگترینش «جانستان کابلستان» بود که سفرنامه ایست به افغانستان از امیرخانی و یکیش همین «همسایه خانه زاد» بود از نعلبندی که سفرنامه ایست به کشور آذربایجان. ولی سفرنامه من متفاوت تر است. هم کوتاه است هم تصویری!

+عصر ِ یک فروردین 70km ای تا مشهد داشتیم که وحیده sms زد مشهدی؟ گفتم نه هنوز یک ساعتی مانده تا برسیم. گفت امام خامنه ای در حرم هستند و دارند سخنرانی می کنند ... حیف شد نمی رسی خیلی وقت است آنجا هستند!
نگاهی به آسمان کردم، آسمان جاده چقدر ابری و گرفته بود ...

+ شنیده ام اذن دخول حرم ها اشک است.
خیلی قشنگ و پر هیجان است که به مولایت سلام بدهی و جواب سلام بگیری! از این قسمت اذن دخول خواندن خیلی خوشم میآمد. « یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی ...» مقام مرا نزد قبر مطهر خود می بینند و سلام مرا شنیده و پاسخ می دهند ... همین قسمت هم اشکم را درمیاورد!


g

+بار اولم بود که نماز جمعه را با امامت آیت ا... علم الهدی می خواندم. مثل همیشه و همانطور که تعریفشان را هم شنیده بودم با قدرت و کوبنده خطبه خواندند. در مورد ترس از دشمن هم مثال قشنگی زدند که بعدن برایتان تعریف می کنم. خانوم عربی هم کنارم نشسته بود که اهل مکه و مدینه بود. این را خودش گفت. همش هم ساعتش را نشانم می داد و منظورش این بود که پس کی نماز شروع می شود و من هم با اشاره می گفتم دارند خطبه می خوانند. و هی سرش را تکان می داد. آخرش هم نماند و وسایلش را جمع کرد و رفت!

+ صحن انقلاب هم اسمش قشنگ است هم خودش! همه چیز را باهم دارد. مثل روضه رضوان در مدینه که گروه گروه می کردند و مردم را میفرستادند داخل، مدتی پشت نرده ها منتظر ماندیم تا وارد روضه رضوی شویم. پسر بچه ای چند تا هم کبوتر دستش بود، آورده بود آنجا آزادشان کند ...

+ رواق امام خمینی هم عالمی دارد برای نشستن و تماشا کردن. در نماز ظهر بود که کنار دختربچه 5 ساله ای نشستم. شبیه ژاپنی ها بود. چشمهای بادامی زیبایی داشت و فارسی را یک جوری حرف می زد. اسمش «ام ابیها» بود و اهل پاکستان.وقتی با من حرف میزد شالش را روی صورت سمت چپش می گرفت.از اسمش خیلی خوشم آمد. کلن از اسمهای عربی خوشم میاید. مثل همین ام ابیها یا قطیف یا سمیه یا رقیه . زیر چشم چپش هم کبود بود، «ام ابیها» را می گویم!

+ از بچگی علاقه شدیدی به آب بازی کردن دارم. حوض خنک وسط صحن بدجور وسوسه ام می کرد کمی آب بازی کنم. خوش به حال بچه ها و ماهی های قرمز وسط حوض!

+ بازاری های مشهد هم خوب بلد بودند چطوری مشتری جذب کنند! معمولن آذری ها و ترکها تعطیلاتشان را مشهد می روند.بعضی از مغازه ها تابلوهای جالبی برای جذب آذری ها زده بودند سر در مغازه اشان ...

+ یکی از دوستانم بدجور تنهاست یعنی از اول هم تنها بود یعنی ... روز اولی که با هم دوست شدیم خیلی واضح نگفت که از اولش هم تنها بوده. بعدن فهمیدم که یتیم است یعنی کلن یتیم است. یتیم خانه زندگی کردن را اصلن دوست ندارد! گرچه بالا شهر است. فرستاده بود « غروب باشد و نقاره هایت .... باران باشد و صحن انقلابت ... »

+ با این باری که آمدم مشهد می شود 5 بار! ولی تا حالا غبار روبی حرم را ندیده بودم. بعد از نماز صبح حدودن ساعت 7:30 خادم ها روبروی گنبد طلا به صف می شدند. و برای «مادر» عزاداری می کردند و بعد غبار روبی صحن انقلاب و صحن های مجاور ... زائرها هم پشت سر آنها، یکی با اشک ِ چشم آب پاشی می کرد و یکی با گوشه ی چادرش غبار روبی !

+ می خواستم از کبوترهای حرم هم عکس بگیرم با کلی دردسر و کادرگیری و آرام آرام راه رفتن رسیدم به چند کبوتری که وسط صحن جامع رضوی نشسته بودند. وقتی عکس را گرفتم همه چیز داخلش بود جز کبوتر! پسر یک حاج آقایی - همین فسقلی ای که داخل عکس است - در همان لحظه بدو بدو آمده بود داخل کادر و کبوترها را پرانده بود. پدرش هم قش قش می خندید و به پسرش افتخار می کرد.

+ تازه از صحن کوثر برگشته بودم و کلی داشتم ذوق گلهایی را می کردم که هدیه گرفته بودم.گرفتن  گلهای خشک شده ی ضریح خودش داستانی دارد.
از دور سه نفر از خادم ها را دیدم که داشتند با هم شوخی می کردند و چوب گردگیریشان را به هم نشان می دادند. اجازه گرفتم که از آنها عکس بگیرم. قبول نکردند گفتند اجازه ندارم. و این کار غیر قانونی است. :دی

+ هیچ وقت بلد نبودم خوب وداع کنم. حتی با دوستانم هم وداع نمی کنم. اما رسم و ادب است که از صاحب خانه وداع کنیم. دعای زیارت را که خواستم بخوانم یاد ترانه « جدایی » از خواجه امیری افتادم. « باز یه بغضی گلومو گرفته، باز همون حسّ درد جدایی ... » این قسمت از دعا را خیلی دوست داشتم « و استودعک الله و استرعیک، و اقرا علیک السلام ... » تو را به خدا می سپارم و طلب رعایت فرمان تو نمایم و بر تو سلام گویم.

+ کفشداری 3 خاطره خوب ِ خیلی از زائرن است. پیر ِ مرد خادم ِ کفشداری ِ شماره 3 برایم دعا کرد که ان شاء الله باز هم قسمتتان بشود و بیایید. یکی از دوستانم می گفت وقتی می خواهم از حرم بروم رو به امام رضا (ع) به جای خداحافظ می گویم « گئدیروخ گئلاخاااا »1 من هم موقع رفتن رو به امام کردم و گفتم «آقا ! گئدیرم گئلمااا »2 این آخرین عکس بود. :)

1- میریم بیاییماااا    2- میرم بیامااا