هنوز کتاب نائب را تمام نکرده ام. اینقدر برایم جذاب است که میخواهم تا قبل از پرواز تمامش کنم. الهام هنوز استرس دارد. حتی وقتی روی صندلی هواپیما نشستیم خوشحال بود که من کنار پنجره هستم و او کنارم می نشیند. سمیه را ندیدم تا کتابش را پس بدهم. هر وقت رسیدیم روضه رضوان پسش میدهم. وای خدای من! من هنوز هم بعد از چهار ســـــــــــــــــــــال حواسم پرت می شود و نام هتل الروضه را روضه رضوان می گویم. آخر روضه رضوان کجا و هتل ما کجا! فرشهای سبز آنجا کجا و فرشهای هتل ما کجا! ستونهای آنجا کجا و ستونهای هتل ما کجا! اتاقها و خانه های آنجا کجا و اتاقهای هتل ما کجا ! ...

آنجا که بودیم می گفتند زیر ناودان طلا که بایستی و دعا کنی دعایت مستجاب می شود.

در حین سیاه کردن این صفحه ترانه «شفاء» از سامی یوسف را هم گوش می کنم. یک قسمتش را خیلی بیشتر دوست دارم آنجایی که می خوانند « خدایا شفایی بده که هیچ بیماری و مرضی باقی نماند»
دلم برای ناودان طلا تنگ شده است. می خواهم نزدیک غروب که شد بروم زیرش بایستم و بخوانم « خدایا شفایی بده که هیچ بیماری و مرضی باقی نماند» می خواهم برای شفاء ِ « مادر» دعا کنم.  آخر این روزها حتی توان ایستادن هم ندارد دیگر.


آه از آه ِ تو ... یا زهرا (س) !