صبح ها وقت نماز...
مادرم ... بعد دعا...
توی تاریکی آن وقت سحر...
جارویی بر می داشت ...
چادرش را میبست...
مضطرب ... باعجله ...
مثل وقتی که کمی دیر شده ...
مثل وقتی که زمان سخت و نفس گیر شده...
سوی ایوان و حیاط...
می دوید و می شست...
خاک و برگ و خس و خاشاک از راه ...
همه جا خوب و مصفا میکرد ...
آب و جارو میکرد....
کوچه و خاک و گذرگاه تو را ...
شاید این کوچه ببیند روزی...
قد سرو و رخ چون ماه تو را ...
توی کوچه ...
دم صبح ...
توی تاریکی آن وقت سحر...
گاه گاهی به افق می نگریست...
زیر لب زمزمه ای میکرد و ...
میکشید از دل آه ...
شاید آن کوچه بدیدست که اشک...
میچکد از لب چشمش گه گاه...
کی شود تا که بیایی ای شاه...
بگذاری قدمت روی نگاه...
کی میایی ... کی میایی... ای ماه...
به لب این دل دل پر غم...
لب چاه ...
که کنی این شب ظلمت تو پگاه...
مادرم کوچه که جارو میکرد...
نم نمک آب به رویش میریخت ...
که اگر آمدی و شد گذرت کوچه ی ما ...
یا اگر سایه ی پر مهر شما گشت دمی سایه ی ما ...
خاک آن کوچه و این خانه ز شوق قدمت ...
نکند برخیزد...
نکند بهر نگاهی به دو چشمان شما ...
چشم زخمی به شما انگیزد...
گرد بر قامت و بر دامنتان ننشیند...
خاطری خوب ز این کوچه بماند در یاد...
سال ها رفت ولی کوچه ندیدست تو را ...
آری ای دلبر هستی ...
ز صبوری فریاد ...
***
صبح ها وقت سحر ...
بعد نماز ...
می دوم با عجله سوی حیاط ...
مثل آن دم که کمی دیر شده ...
مثل آن مادر خوبم که دگر پیر شده ...
کوچه را بهر تو میشویم و باز ...
آب بر روی رخ خاک نشانم ...
ای ناز ...
که اگر درگذری ... در روزی ...
گذرت بر سر این کوچه فتاد...
خاک بیچاره ی دل داده به زنجیر شود ...
برنخیزد به تماشا و زمین گیر شود...
تا که جای قدمت بر بدنش بنشیند...
جای ما بوسه به زیر قدمت بنشاند...
جای ما ...
بوسه به زیر قدمت بنشاند ...
زین سبب اشک ز حسرت ...
بچکانم بر خاک ...
که چو من لایق دیدار نباشم ...
جانا ...
اشک من روی دل خاک رسد بر افلاک...
اگر آن سایه ی قدسی بنشیند برخاک...
***
جان جان ...
مُردم از این حیرانی ...
مُردم از ...
این همه سرگردانی ...
مرد همسایه به طعنه دم صبح ...
نگهم کرد و بخندید و بگفت ...
تو گدایی و خریدار تو نیست ...
جای محبوب که در خانه ی مخروب تو نیست...
رنگ رخسار تو آزار دهد چشمانش ...
برو در خانه نشین ...
دست کش از دامانش ...
آه ...
از حرف صحیحی که به تلخی زد و رفت ...
جگرم سوخت خدایا ...
جگرم سوخت و رفت ...
ولی ای دلبر من ...
جان جهان ...
ای ارباب ...
گرچه نالایق و پستیم و گنهکار و خراب ...
نگهی از سر این کوچه کنی ...
ما را بس ...
نگهی بر در بیغوله کنی ...
ما را بس ...
گرچه پستیم ...
گرچه خوارم ... گرچه ناچیز و حضیض...
نگهی کن به ته کوچه ...
تو ای شاه و عزیز...
روی دیوار ته کوچه به خطی با گچ ...
دخترم بهر شما نامه وشته است ...
چنین :
" چند روزیست مکلف شده ام آقا جان ...
صبح ها بعد نماز ...
چادر گل گلیم را بر سر ...
با حجاب و پر شوق ...
می دوم سوی حیاط ...
تا به قول پدرم ...
ای ارباب ...
شاید امروز ببینم رخ تو ...
آن می ناب ...

قصه گو